ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..

..

تولدت مبارک دُخترکم ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . . |

..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . . |

«بدون او همه‌چیز چه طولانی است.»

خاطرات سوگواری

رولان بارت

+ تاريخ ساعت نويسنده . . . |

حالا که نمی‌خوام فکر کنم ..فکر می‌کنم.. حالا که میخوام ننویسم مینویسم .. حالا که میخوام از اینجا برم نمیرم .. حالا که میخوام از این شهر برم حتی بلیط نیست که برم .. چرا برای رفتن هم باید بلیط گرفت؟! رفتن فقط رفتن ِ .. یه چیزی رفته پشت گردن تا شونه م .. فکر کنم بهش میگفتن کتف .. با هر بار نفس کشیدن جونم رو بالا میاره .. و من نمیدونم چیه که تو تمام تنم داره می‌چرخه.. قلب رو مچاله میکنه .. قفسه سینه رو فشار میده می پیچه تو پشتم به سرعت باد میره تو سرم و تیر میکشه .. تیر میکشه انقد که چشمام چیزی نمیبینن.. و من میپیچم به خودم از این درد .. دردی که میخوامش.. دردی که بهم یادآوری می‌کنه این جواب سوالمه.. پس تکلیف این همه علاقه چه می‌شود...!

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

از اون آدما بدم میاد .. اونا هیچ وقت به خاطر من نبود که بودن .. و این نفرت انگیز ِ که آدما به خاطر خودت کنارت نباشن..به واسطه تو بود که توی زندگی من هم بودن .. وقتی تو ترکم کردی تمام اون آدما هم ترکم کردن .. ناراحت نیستم که دوستاتم من رو رها کردن.. نمیتونم اونا رو مقصر چیزی بودنم .. مقصر از دست دادنِ تو .. تصمیم تو بود نه هیچ کس دیگه ایی .. فقط تصمیم تو بود که تو بدترین وضع روحی رهام کنی .. کنار آدمی مثل من بودن سخته .. من نباید تکیه میکردم بهت که رفتی اینطور فرو نریزم .. نفس بکش .. نفس عمیق بکش ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

هشت روز از بهار گذشت.. عجیب سخت میگذره.. دارم سعی میکنم با تیکه هام فقط ادامه بدم .. اما نمیدونم چرا باید ادامه بدم!؟ دلیلی ندارم .. دیگه هیچی نیست‌ که منو به ادامه بکشونه..حتی آینده ی دور.. فکر کنم این آخرین چیزیه که باید انجام بدم .. اینکه انتظار نکشم .. خیلی لعنتی ِ .. انتظار برای درست شدن.. انتظار برای اومدن.. انتظار برایِ برگشتن.. انتظار شنیدن اسمم.. انتظار دیدن .. انتظار اومدن روز ِ خوب.. انتظار خندیدن از ته دل .. انتظار برای خوشبخت شدن .. انتظار دوست داشته شدن .. انتظار دیدن دریا.. انتظار برای لمسِ واژه ی عجیب ِ ما .. انتظار خوب شدن .. خوب شدن .. خوب شدن .. خوب شدن .. خسته ام از این همه انتظار کشیدن.. قرار نیست اتفاقی بیوفته ..
شاید فقط خسته ام .. شاید قرص ها درمانن.. شاید باید منتظر آروم شدن نباشم .. شاید باید از اینا کمک بگیرم .. شاید فقط لازمه که چند ساعت بخوابم.. همین و انتظار نداشته باشم که همه چی درست شده باشه .. نباید از پا بیوفتم .. نه نباید انتظار داشته باشم که از پا نیوفتم .. باید .. نباید.. باید .. نباید .. فقط اندازه چند روز میخوام بمیرم.. بدون هیچ انتظاری برای قبل و بعدش ... بدون هیچ باید و نبایدی .. اندازه چند روز .. همین

بهتره برم از اینجا هم .. نقطه های دلتنگیمو تو مغزم حک میکنم .. و دیگه دلم نمیخواد بنویسیم.. شاید هر چیزی که کمک میکنه خودمو بکشم به ادامه باید رها کنم .. دُرست مثل تویی که تو بدترین روزای زندگیم رهام کردی .. چقد از این لحظه می ترسیدم و چقد واقعی بود دیده بودمت که از من میری .. چرا هنوز منتظرتم؟ این میل به خواستنت چرا در من نمیمیره.. مثل خیلی چیزای دیگه که در من مُرد .. دیده بودم .. فهمیده بودم که تنهام .. اینجا دارم با بند بند وجودم لمسش میکنم که چه بی کسم .. که چه تنهام .. هیچ کس نیست .. عجیب تر اینکه خودمم ندارم .. خودی که با من نیست و تمامش حوالی تو جا مونده ..

اره اینا آخرین کارایی که باید انجام بدم..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

چرا منتظرم؟! خیلی خنده دار شدم ! الان دقیقا منتظر چی ام ؟! با اسب سفید بیایی .. بگی بدون تو نمی تونم.. اوفففف.. فکر کنم تو مرحله ایی هستم که به سرم زده .. ممکن اثرات رد کردن ۴۸ ساعت بی خوابی باشه .. دارم توهم میزنم .. منتظرم تو بیایی .. عجب اوضاعی شده ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

هرچی زمان میگذره دارم بدتر میشم ! چیزی نمیتونم حس کنم .. ضعف رو احساس میکنم در تمام تنم .. حتی روحم .. دارم با چيزي درونم مقابله میکنم.. با دلتنگی .. که باید تحمل کنم .. طاقت ببارم .. اومدم حرف بزنم اما فقط نوشتم برات بدون اینکه بدونی و بخونی .. چون نخواستم با حرفام اذیتت کنم بازم .. میخوام بخوابم انگار سال هاست نخوابیدم .. سالهاست چیزی نخوردم .. نمیدونم چطور زنده ام .. این سرگیجه رو دوست دارم.. موقع بلند شدن .. موقع نشستن .. موقع راه رفتن .. کاش میتونستم بخوابم .. فقط بخوابم .. چطور باور کنم فقط دو روز گذشته ؟! چند روز دیگه دووم میارم ! یعنی چند روز ِ دیگه تو این حال دووم میارم ...

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

آخ.. چقدر سبک شدم ..چقدر برات خوشحالم.. انقد که نمیدونم باید چی کنم .. دلم میخواد پنجره رو باز کنم و داد بزنم گفتم میشه بلاخره میشه .. گفتم که می تونه.. گفتم که باور دارم که میتونه.. اخ .. حتی اینکه دیگه منو نمیخوایی هم چیزی از خوشحالی م بابت اینکه کار رو گرفتی کم نمیکنه.. روزای سختی رو پشت سر گذاشتیم.. روزای سخت ِ لعنتی اما تموم شد.. حالا برو جلو .. تو میتونی .. انگار همه عمرم منتظر این لحظه بودم که با هم جشن بگیریم ش .. حالا رسیده و ما دیگه مال هم نیستیم .. و من ندارمت .. که به آغوش بکشمت بی پروا .. آخ.. آروم باش دخترکم.. بلاخره شد .. آروم باش نذار چیزی این حس خوب رو خراب کنه .. فقط براش خوشحال باش.. هیچی نگو .. میدونم.. آروم باش.. این همون حالیِ که گفته بودم .. این اشکی که از ذوق و همزمان از بغضِ .. اما نابِ .. این ناب ترین حسی ِ که میتونی تجربه کنی .. آخ که نمیدونی چقد منتظر این لحظه بودم و حالا که رسیده ندارمت .. کاش تو تحمل حال خراب م رو داشتی و هنوز مال هم بودیم.. چقدر منتظر رسیدن این نقطه بودم.. حالا میتونم بمیرم با خیال راحت.. آخ پسر .. آخ.. خوشحالم خوشحالم خوشحالم برات .. این همون لحظه ست.. و من خوشبختم.. که دیدم این لحظه رو.. هرچند توش شریک نباشم و مال منم نباشه.. اوفففف.. نفس بکش .. آروم باش.. تو این ساعت شب با آهنگ Backwards تو اوج ناب ترین حسم دارم میرقصم برات .. تا خود صب میرقصم برات .. کاش بودی و می‌دیدی که دلبرت از خوشحالی داره میمیره برات .. میرقصه برات .. میخنده برات حتی تو بغض نداشتنت..

اینجا یه دریاست.. بزرگ تر.. عمیق تر .. یه اقیانوس ِ .. و منی که یه جایی تو عمق ش دارم پایین و پایین تر میرم .. ولی نور رو میبینم .. و دیگه هیچ صدایی نیست .. گرچه قرار نیست نجات پیدا کنم.. اما نور هست .. هرچند که مال من نیست .. دوست دارم..

تو اوج رفتن میدونی چیه ؟! همون جام.

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

فکر کنم آروم ترم.. خوب نه .. خوب نیستم .. اما آروم ترم .. شاید حق با تو بود .. من کمال گرام و همین همه چیز رو سخت کرد .. و تو هم زیادی بی خیال بودی .. اما نمیتونم واقعا نمیتونم به کمتر از حسی که باهات داشتم راضی شم .. اون همه شور و هیجان و خواستنی که اول رابطه داشتی .. با این همه چی به تُ.. که الان هستی.. واقعا دست خودم نیست .. از توان منم خارج ِ .. بلاخره باید تو یه رابطه حس رضایت باشه که بشه ادامه داد .. اگه نباشه همین میشه .. من همه چی رو کم آورده بودم و مسلم که تو هم داشتی اذیت میشدی .. هرچی بود و نبود زدیم خراب کردیم .. برگشتی نیست .. گلایه ایی هم نیست .. همه چی شکسته شده.. توسط خودمون.. و دیگه چیزی وجود نداره .. دلم نمیخواد باهات دوست باشم یا هرچی .. به نظرم نشدنیِ از عشق به دو تا آدم معمولی که همو یه زمانی میشناختن تبدیل بشیم..حتی نمیخوام که بهش فکر کنم..واقعا نمیتونیم حتی نزدیک هم دیگه باشیم بعد از این .. اگه می تونستم به بی تفاوتی و سردی عادت کنم رابطه م رو حفظ میکردم .. میدونم که تو هم اینو نمیخوایی.. و نمیتونی به من نزدیک باشی .. ولی اینکه یکهو نشناسمت هم از توانم خارجِ .. من هیچ وقت فراموش نمیکنم.. اصلا راحت نیست حتی حرف زدن در موردش .. اما یه سری کارا رو باید انجام بدم .. واقعا باید انجام شون بدم .. امیدوارم بابت شون قضاوت م نکنی .. و بتونی درک کنی .. و لحن م آزارت نده.. چون واقعا اینو نمیخوام و نخواستم.. زمان زیادی رو گذروندیم .. تمام ِ چیزیِ که دارم .. و دروغ ِ اگه بگیم فراموش کردیم.. هه این تیکه کلامت شده بود.. دروغ ِ اگه .. کاش دُرست شده باشه .. کاش اون کار رو گرفته باشی .. چون باور دارم که لیاقتت خیلی بیشتر از ایناست .. با اینکه به من وصل نمیشه اما با تمام ِ وجودم برام مهمه که برات اتفاق افتاده باشه..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

آدم گاهی آنقدر تنها می‌شود و با خودش حرف میزند که تبدیل می‌شود به دو نفر ..

*پاتریک دوویت

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

صب شد .. بلاخره صب شد .. شب انگار زمین و زمان بیکار میشه میاد بیخ گلوی من رو میچسبه و تا مرز جنون میکِشَدَم! یکی میاد تو مغزم و گه میکنه تو مغز و اعضا و جوارح م.. از این طرف به اون طرف مغزم راه میره.. بعد از تو چشمام میره توی دهنم سر میخوره ميره تو گلوم و مثل ماری که لقمه بزرگ تر از دهنش برداشته گیر میکنه تو گلوم.. و درد داره.. اگه بره پایین.. اگه.. اگه.. اگه بره تازه برسه به قلبم و میگیره تو مشتش و فشار میده.. با تمام توانش قلبم رو تو مشتش رو فشار میده.. تا خود صب حتی یه لحظه اروم نمیشه.. حرف میزنه.. داد میزنه.. سرم داد میزنه.. خیلی بلند سرم داد می‌زنه.. صب شد همین کافی ِ واقعا اینکه تا خود ِ صب ضجه زدی و پیچیدی تو خودت مهم ِ ؟! نه .. اینکه حتی نتونستی برای یک ساعت چشم روی هم بذاری مهم ِ؟؟ بازم نه .. بقیه شم برایِ نگفتن ِ .. از امروز فقط یه حقیقت وجود داره اون تو رو نمیشناسه .. پس در خورِ این حقیقت رفتار کُن .. یادته شش سال پیش .. یادم ِ .. همون جایی .. حالا فقط اون تصمیمی رو که شش سال پیش گرفتی و اعتماد کردی و قرار نیست بگیری .. قرار نیست چیزی رو باور کنی .. قرار نیست به کسی و چیزی تا سر حد مُردنت ایمان بیاری.. دوست داشتن ما رو نجات نداد..دیگه قراری نیست.. جز بی قراری..حالا فقط هر چند سال باقی مونده بی کیفیت و با کیفیت زنده گی تو زندگی نکُن .. کسی خالی ترم .. دورتر .. خسته تر از کسی که شش سال پیش بودم .. بیخیال بیا تموم کنیم این حرفا رو .. باید فقط اون قسمت از خودم رو که داره جون میکنه که زنده بمونه ،بکُشم .. و به این دست و پا زدن ش خاتمه بدم .. فقط باید هرچی رو شروع کردم تموم کنم .. نوشته هام رو.. درسم رو .. قرضامو .. آرزوهامو.. امیدامو .. رویاهامو.. خونه نداشتن مون رو .. آتلیه مون رو.. حرفامو .. حتی لحن حرفامو .. قول بده چیز جدیدی رو شروع نمیکنی .. فقط این همه نصفه نیمه رو تا آخر ببر .. از امروز هر وقت دلت تنگ شد .. داشتی له میشدی زیر فشارش بیا اینجا یه نقطه بذار و سکوت کن .. حرف زدن جز کارایی که باید تموم شه .. دنیا خیلی شلوغ ِ باید ساکت تر شه .. حتی با یه صدا .. بیا اینجا و یه نقطه بذار و یکی از نوشته ها رو پاک کن .. انجام ش میدم..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

موهاش دریا بود، دنیامو زیبا کرد .. فهمید دیونه م موهاشو کوتاه کرد ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . . |

تاریخ محکوم به تکرار ِ .. ۲۰۱۴ .. عینا از دفتر خاطراتم .. روزی که نمیدونم.. زمانی خواهد رسید که باور خواهی کرد همه چیز تمام شده است، و آن شروع تو خواهد بود .. این جمله رو حتی نمیخواستم بنویسم انقدر که حتی نوشتنش سخت بود .. انقدر که ترسناک بود حتی برام .. میدونی من کجای ِ این جمله ام ، اون زمان رسیده و من می دونم همه چی تموم شده .. فقط اینکه ، این پایان شروع من نیست .. تاريخ محکوم به تکرار ِ .. ۲۰۲۳ ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

انسان فقط فواره ایی تنهاست، فواره ها تف های سربالاست..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .
+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

صدایم کن آنگاه که تنهایی،با تو هستم.. حتی اگر ندانی ..

صدایم کن آنگاه که تنهایی،با تو هستم.. حتی اگر ندانی ..

صدایم کن آنگاه که تنهایی،با تو هستم.. حتی اگر ندانی ..

صدایم کن آنگاه که تنهایی،با تو هستم.. حتی اگر ندانی ..

صدایم کن آنگاه که تنهایی،با تو هستم.. حتی اگر ندانی ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

یه روزی آرزوم شده بود که نرم اون شهر کوفتی .. سخت بود .. دور بود .. غریب بود .. حالا میدونی کجام ؟! کاش هیچ وقت از اونجا برنمیگشتم و این روزا رو نمیدیدم .. هیچ کدوم از اینا رو تجربه نمیکردم.. سرم پُرِ صداست .. یکی داره داد میزنه و من خواهش میکنم داد نزنه .. و با تمام وجودش سر من داد میزنه و من میپیچم تو خودم و داد میزنه و من میمیرم و داد میزنه .. داد میزنه.. عربده میکشه .. و من جیغ میکشم که داد نزنه .. و من فریاد میکشم که عربده نکشه و بلند تر داد میزنه .. و همه جهان رو خبر میکنه و همه داد میزنن .. و همه می‌خندن.. و من التماس میکنم که داد نزنه.. و بیشتر داد میزنه .. عربده میکشه.. و من خورد شدنم رو حس میکنم .. داد میزنه و استخوان هام از درد تو تنم میشکنن .. داد میزنه و تمام مویرگ هام پاره میشن از شدت فشار .. و هنوز داره داد میزنه .. ساعت ها گذشته اما هنوز داره داد میزنه .. سرم پُرِ صداست .. پُرِ عربده .. پُر نعره .. پُر ِ جیغ ... صدای آهنگ رو زیاد میکنم .. صدای تلويزيون رو تا آخر زیاد میکنم .. شاید داد نزنه.. نمیشه.. دارم دیوونه میشم.. کمکم کنید .. بگید داد نزنه .. التماس میکنم داد نزنه .. نمیتونم .. نمیتونم .. یکی صداهای تو سرمو خاموش کنه ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

مامان صدام میزنه .. میگه بیا، غذایی که دوست داری رو داریم..خودمو جمع و جور میکنم، میرم کمک ش بدم .. همه چی باید عادی باشه .. نیاید چیزی بفهمه .. هر لقمه رو با بغض و فشار پایین میدم .. میگم من سیرم .. نباید میگفتم باید فقط ادامه میدم .. به خوردن.. من هیچ طعمی حس نمیکنم .. هیچ احساس گرسنگی و تشنگی ندارم .. فقط درد دارم .. نمیدونم معده ست .. روده ست .. قلب ِ .. درد میکنه.. مغزم .. دستام.. تمام تنم.. از اینکه درد بکشم لذت میبرم .. این دردا باعث میشن درد روانم رو کمتر یادم بیاد .. کاش قلب نداشتم.. روح نداشتم.. روان نداشتم.. مغز نداشتم .. باید یه کاری کنم.. به پول احتیاج دارم .. خنده داره که تو این سن و سال هیچ استقلالی که از خودم ندارم هیچ .. هیچ پولی هم در بساط ندارم .. باید قرض هام رو صاف کنم .. فقط اینکه نمیدونم چطور .. خیلی چیزا هست که باید تموم کنم .. برا صاف کردن این پولا نمیدونم چقد زمان نیاز دارم .. نمیدونم چقد زمان لازمه تا ازهرچی که از من باقی مونده رو از جهان پاک کنم .. نمیدونم چقد زمان لازمه که بتونم بلند شم.. نمیدونم اصلا زمانی دارم .. یا توانی .. یا حتی میلی برای زنده بودن؟!

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

عجب سالی.. برا من با تموم کردن م شروع شد .. قرار شد که نشناسه منو و فراموش کنه و از منم همین رو خواست.. به هرحال در نوع خودش جدید بود.. از اولین روزش درد بود .. هه عجب مگه سال قبلی چی بود.. اوم.. آدمیزاد ِ دیگه خیال برش میداره که مثلا سال نو و این حرفا .. حال آدم باید خوب شه و این کسشرا.. اما حال من بدتر شد .. همین ۵ روز اندازه ۵ سال بهم گذشته و اندازه هزاران سال درد کشیدم و پیر و ناتوان تر شدم .. آدمیزاد ِ دیگه نمیفهمه.. دلش میخواد حالش خوب شه و روز خوب بیاد .. دلش میخواد بخنده.. و کمتر درد بکشه .. اما نمیدونه که برا اینا به دنیا اومده اصلا .. اومده که نخنده و درد بکشه .. درد بکشه.. انقد درد بکشه که استخواناش خورد شن تو تنش ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

۸ تا سر رسید بود فکر کنم .. حتی دقیق یادم نمیاد .. چیزی که الان در حال حاضر برام باقی مونده ۴تاست .. یعنی کلک ۴ تاشون رو کندم .. تک تک برگه هاش رو با دستای خودم آتیش زدم.. بابتش ناراحت که نیستم هیچ.. خوشحالم هستم .. به نظر دلیلی نداره ازم چیزی باقی بمونه .. اینجا .. اووممم کسی نمیدونه اینجا مال ِ منِ .. یه نفر میدونست اونم الان دیگه منو نمیشناسه .. پس الان اینجا یه جای ناشناخته مال یه آدم ناشناخته ست .. همین .. الان رفتم رو دفتر چهارمی.. فقط اینکه چرا قبل از نابود کردنشون تک به تک روزا رو میخونم برای خودمم جالبه ! بیشتر از ۱۰ سال از زندگیم .. این از کارای ناتمومِ زنده بودن ِ لعنتی منه .. که باید قبل از مردن انجام ش بدم .. دلیلی نداره چیزی از من توی این دنیا باقی بمونه .. اخری ش رو برای تو نگه داشته بودم .. اما خب همه چی اون طوری که باید پیش نرفت .. غریبه شدیم .. و نشد که بهت بدمش .. بیخیال .. فقط بیا کارای نصفه نیمه رو تا آخر انجام بدیم .. و تموم ش کنیم .. اون وقت با خیال راحت میشه کشید کنار .. و گفت هرچه بادا باد .. اوه بعد از من این همه خرت و پرت چی میشه .. به نظرت میشه اینا هم تموم کرد .. ؟! اشیا..! چطور میتونم به اشیا وابستگی داشته باشم .. چرا من انقدر آدم ِ وابسته یی شدم ؟ به نظرت از پسش برمیام .. بلند میشم یه بار دیگه رو پاهام وایسم .. بدون هیچ گذشته ایی .. همون طور که تو گفته ایی .. میتونم نشناسمت! و ادامه بدم .. !؟ بدون تو دلیلم باید چی باشه برای ادامه‌ زندگی؟

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

خب الان رو هوام .. نمیدونم چیا بود که خوردم اما لامصب الان رو هوام .. فکر کن یه تکیه گوشت به وزن ۴۸ کیلو رو هوا .. خریدار حالمم.. دست مریزاد.. هم سبکم هم سنگین .. کاش این آخرین حسی باشه که تجربه میکنم .. کاش بیشتر و بیشتر بخورم تا اونجا که نتونم چیزی حس کنم ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

من آروم ِ آرومم.. یه پیشنهادی دارم براتون برید وسط اتاق انقدر بچرخید .. انقدر بچرخید .. انقدر بچرخید .. که تمام زمین و زمان شروع به چرخیدن کنه .. بعد سعی کنید راه برید .. حال ِ عجیبیه.. حال عجیبیه.. انقد که دلم میخواد تا صب بچرخم .. تا خود صب بچرخم .. و بالا بیارم ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

چقد دلم یه اتفاق خوب میخواد.. انقدری که برق بزنه چشمام ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

تمام تنم درد میکنه .. تمام جانم .. تمام روحم .. تمام روانم .. و از مرور تمام اتفاقات بدتر و بدتر میشم .. و دلم میخواست که هیچ وقت به صبح نمی‌رسیدم و چشم هامو باز نمیکردم که به یاد نیارم .. اما از شب رد شدم و حالا صبح شده .. و چیزی از اون درد عظیمی که میکشیدم کاسته نشده.. چشمامو باز کردم و با شتاب ِ خاصی در حال فرار از تمام اتفاقات دیشبم و دیروز .. و عجیب تر دارم به یاد میارم.. کاش میشد این لعنتی رو از سرم بیرون بکشم و دیگه به یاد نیارم .. هیچ شکستنی رو .. هیچ له شدنی رو .. هیچ کسی رو .. هیچ اسمی رو .. خالی از هر خاطره ایی .. حافظه‌ ایی .. آرزویی.. دردی .. عشقی .. دوست داشتنی..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

من دیدمش .. چشامو بستم و تصورش کردم و این آخرین چیزی بود که میخواستم.. به صداش گوش کن ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

شکستم .. بی سر وصدا .. از درون منفجر شدم .. تیکه تیکه .. مغزم.. قلبم ..حتی روحم .. روانم.. منفجر شدم .. بعد تیکه هامو از زیر میز جمع کردم و بلند شدم .. و لبخند زدم .. و راه افتادم.. و حرف زدم.. تنها تصویری که از خودم داشتم مرغی بودم که بعد از جدایی سر از تن ش داشت یه اطراف می دوید .. و من منفجر شده از درون و بیرون داشتم راه می رفتم.. به اطراف نگاه میکردم.. می‌شنیدم.. لبخند میزدم .. سکوت میکردم .. نفس میکشیدم .. عجیب بود من هنوز نفس می‌کشیدم.. هر لحظه اما سنگین تر میشدم و توان کشیدن خودم رو نداشتم .. من ِ منفجر شده تیکه هامو گرفته بودم تو دستم .. تو چشمم با خودم ۴ طبقه بالا آورده بودم.. و حالا قرار بود با هر تیکه م لبخند بزنم و بگم که شب خوبی رو پشت سر گذاشتم.. قرار بود به تک تک آدم هایی که داشتم از پشت در صداشون رو می‌شنیدم با هر تیکه م بگم که خوبم .. خود ِ منفجر شده م رو کشیدم رو راه پله و نشستم و قول دادم که همین بار هم انجام ش بده .. بلند شو در رو باز کن و لبخند بزن و بگو که خوبی .. مثل تمام آدم هایی که امشب دور اون میز فرو ریختن ت رو دیدن و تویی که قول داده بودی که نذاری کسی بهت ترحم کنه .. عجیب منزجر کننده بودی و ضعيف.. عجیب شکسته بودی .. عجیب بی کس بودی و خسته .. و من بلند شدم ..در رو باز کردم با هر تیکه م لبخند زدم و گفتم که خوبم.. که خوبم .. که خوبم .. که خوبم .. که خوبم .. که خوبم .. خوبم ..

+حالا دو سال از این شب میگذره .. هه .. وای شاید نباید اصلا چیزی رو مرور کنم .. ! نمیدونم چرا این کار رو با خودم میکنم .. اما تمام اون شب رو یادمه.. و حالا می فهمم چرا اونطوری رفتار می کردی باهام و تمام لحظات من خودم رو مقصر می دونستم که یه چیزی کم دارم .. که آدم ناکافی هستم برای تو .. برای رابطه مون .. یادمه اون شب کنارم ننشستی .. اونم اونجا بود اون شب.. انگار از خیلی وقت پیش دیگه به من نیازی نداشتی تو زندگیت .. حماقتم عجیبه .. آخ ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

اقرار به باختن در هر سطحی سخته .. برای من که بوده همیشه.. حالا اگه این اقرار، اقرار به باختن کُل ِ زندگی باشه! آخ.. یه روز به خودت نگاه میکنی میبینی باختی .. و هیچ کاری از دستت برنمیاد، حتی نمیتونی بمیری ! زنده بودن به کنار.. افتضاح ِ .. اَسَفناک ِ .. هیچ جوره نمیتونی جمع ش کنی .. نمیتونی درستش کنی .. حتی نمیتونی تمومش کنی ..! میفهمی یعنی چی !؟ آدما با ترحم نگاهت میکنن .. چون تو این حال رقت انگیز فقط لایق ترحمی .. و پیچ و تاب میخوری تو خودت .. و میشکنی تو خودت.. و فرو می‌ریزی.. از درون و بیرون .. ولی بازم نمیتونی کاری بکنی .. نمیتونی درستش کنی .. نمیتونی تمومش کنی .. استیصال.. استیصال محضی .. انقدر رقت انگیز که فقط دنبال چشمی هستی که توش زُل بزنی .. بدونی این که بشناسی ش بدون اینکه چقدر ترحم انگیزی و التماس کنی که تمومت کنه .. ولی نمیتونی حتی نمیتونی برای تموم شدن کمک بخوایی.. هیچ کسی وجود نداره .. و تو عمیقا تنهایی.. عمیقا ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

خودمو نگاه میکنم تو بدترین وضعیت ممکن.. تو بدترین حال ممکن .. هی میخوام به یاد بیارم کی به اینجا رسیدم .. چطور تا اینجا اومدم..؟! چرا اصلا تا اینجای سخت اومدم .. بعد دیدم تو هر بار مُردنم به خودم گفتم از این بدتر نمیشه درست میشه .. طاقت بیار .. و ادامه دادم .. و هیچی درست نشد هیچ وقت تو هیچ روزی و لحظه ایی .. و من دیده بودم که تموم شدم اما چشمامو بسته بودم گفته بودم طاقت بیار .. و ادامه داده بودم .. حتی اونجا هم دیدم که مثل سنگ جلوم نشسته بودی و زجر کشیدن م رو تماشا میکردی .. بدون هیچ احساسی .. و من تمام مدت از خودم سوال می‌پرسیدم من اینجا چیکار میکنم؟! چرا باید ادامه بدم ؟! و گفتم که طاقت بیار و ادامه دادم .. که تموم میشه که درد یه جا تموم میشه که درد باید تموم بشه .. که درست میشه.. فارغ از اینکه اصلا مگه چیزی برای درست شدن هست ؟! به دوست داشتن فکر میکنم.. که چقدر همه چی هست و هیچ چیز نیست .. که چطور هرچی که داشتم و نداشتم ازم گرفت .. که چقدر کافی نیست برای هیچ چیز .. خودمو نگاه میکنم.. خودِ خستمو .. و گریه م میگیره به پای زندگی نکرده ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .