|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
از سخت ترین موقعیت های زندگی میشه همون جا که باید چیزی رو تموم کنی که برات تموم نشده ... و این به غایت سخت و دردناک ِ .. شاید حتی قابل درک نباشه تو کلمه ها خوندنش! اما تجربه ش فرق داره انقدری که نشه دردش رو با کلمه ها وصف کرد .. من همین جام .. تنها .. خسته .. و باید تموم شدن چیزی رو بپذیرم که به خاطرش زندگی کردم و زنده بودم .. که همه چیزم بود . که آینده بود. که امید بود .. آرزو بود.. و الان همه چی تموم شده .. دارم مثل یه احمق دست و پا میزنم تو همین نقطه ایی که گفتم .. که قبول نکنم تموم شده همه چی .. نمیدونم تا کی میتونم تو این موقعیت دووم بیارم .. شاید فقط باید بپذیرم که مایی وحود نداره .. تو حتی دیگه مثل یه سایه هم نیستی .. قید همه چی رو زدی به وضوح .. گفتی .. رفتی .. و من نمیدونم چرا یه وضوح یه احمقم و موندم و منتظرم که دروغ باشه همه چی .. که کابوس باشه .. که بیدار بشم .. که خوشحال باشم .. حالمون خوب باشه .. دلمون آینده رو بخواد.. خیلی مسخره ست.. این مسخره ترین چیزیه که تو این تنهایی میتونم بخوام.. تنهایی رو متنفر نیستم از حضوری که نیست و ادای بودن رو درمیاره که تنها نیستم متنفرم.. کاش فقط بتونم آروم بگیرم این تموم شدن رو .. چرا قدرت ش رو ندارم که منم تمومش کنم!؟ من تنهام حتی اندازه چند کلمه حرف عادی زدن تنهام.. و خسته م حتی اندازه یه گرفتن دستات تنهام .. بیا یکبار بیخیال چیزی که تو سینه م میزنه و داره منو میکشه بشیم ! اون اشتباه میکنه عشق و دوست داشتن شاید که وجود داشته باشه اما برای ما نه .. ما چه کلمه ی مسخره ایی .. مایی وجود نداره ..