|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
اینجا برای بعد از نبودنم.. هستم ..
سرم زد داشته باشم ش .. برای دیدن، شنیدن.. برای غبتم
*یک سال از این نوشته میگذره! اینجایی که الان وایسادم، به نظرم خیلی کار بیهوده ای بوده.. آدرس کانال گذاشتن و دعوت از تمام کسانی که هیچ وقت نبودن و هیچ وقت هم نخواهند بود! شاید می ترسم .. از تنهایی تو همون حالی که نمیخوام بهشون نزدیک بشم .. که نمیخوام به من نزدیک بشن.. که نمیخوام منو بشناسن.. که نمیخوام بشناسشون!
گمان میکنم نه دوست کسی ام و نه دشمن کسی و نه محبوب کسی؛ تقریبا هیچ رابطه ای با انسان ها ندارم.
#ناشناس
رو حرفت وایسا! آخه لامصب انقد سریع وا نده.. با توام .. میشنوی ؟!
دیگه دارم مطمئن میشم رو پیشونی من چیزی نوشته شده :)
دیگه نمی دونم باید آدما رو چی خطاب کنم! واژه ی دوست رو کنار گذاشتم و دلم نمیخواد بهش برگردم .. می تونیم یه واژه ابداع کنیم! مثلا آبی ؟! به نظرم خیلی مناسبه .. دوست نیست قرارم نیست دوست بشه.. زخم نیست قرار نیست زخم باشه.. درد نیست قرارم نیست درد بشه .. آبیه.. فقط آبی.. آبی عزیزی که نمی شناسمت.. هنوز قدر شنیدن صداها، خوندن شعرها زنده ام..
بیا با فرض کنار گذاشتن تمام مفروضات و بدیهی هات بهت بگم که من عاشق صخره نوردی بودم و هستم و خواهم بود و از هفته دیگه فوتسال رو شروع میکنم .. همین قدر بی ربط و محدود و محمود و اینا :)
خریت نه تنها چمن خوردن است! که فروختن دوچرخه به امید خرید دوچرخه دیگر است :)
اینجا نقطه عجیبیه! هنوزم یا یه وسواس خاصی تو انتخاب لباسات چندتا ترکیب رو با هم امتحان میکنی .. همون آرایش همیشگی .. بعد میشینی رو تخت و پیام میدی.. دیگه نیازی به فکر کردن نداری چون آدم هایی که تو زندگیت موندن انقد کمن که لازم نیست فکر کنی .. پیام میدی بریم بیرون؟ مثل دو ماه گذشته آدما کار دارن .. و لابد هیچ وقت آزاد نمیشن برای با من بیرون رفتن .. و من هنوز رو تخت نشستم و فکر میکنم چه عجیبه تنهایی .. فکر میکنم از اون من پر هیاهو چی مونده .. من اینجا تو این نقطه خیره به دایرکتی که پگی فرستاد فکر میکنم .. به رویای دورم ..
منم بهاری داشتم .. روزی روزگاری اروزهای زیادی داشتم، تا روزی که با دوست داشتن آشنا شدم .. اگه به هیجده سالگی برمیگشتم.. بیشتر مراقبت بودم .. از تمام هفت هایی که ذره ذره تمومت کرد.. حالا متنفرم .. از تمام خیال های خامی که برای آینده داشتم متنفرم، از تمام احساساتم.. حالا اینجا یه خسته ی سی و چهار سالمه م .. که هنوز هم دارم پای دوست داشتن همه چیز رو نابود میکنم .. و هنوز به هیچ چیز نرسیدم .. و نمیدونم کی دست میکشم .. انگار اگه دست بکشم همه چی رو از دست میدم، هنوز باور نکردم که چیزی ندارم از دست بدم! یه جایی باید دست بکشی .. برا یک روز هم شده باید خودتو رها کنی .. بهت قول میدم که اون روز کنارت خواهم بود .. دخترک قشنگم.. من تنهای خسته رهات نمیکنم .. و منتظر می مونم تو این تصمیم رو بگیری و رد شدی .. و برسی به اینجا هرچند دور .. هر چند دیر .. هر چند بی آروز.. خسته .. تنها .. من اینحا منتظرت می مونم که بیایی .. مهم نیست اگه قرار دیگه به چیزی نرسیم .. که تموم شیم .. یک بار برای همیشه فقط ما باشیم .. آزاد از هر چیزی .. به هر نامی .. به نام عشق .. به نام دوست داشتن .. به نام حسرت .. به نام لذت.. به نام زندگی.. من و تویی که چیزی نزدیک به پانزده سال پیش دستت رو رها کردم.. و مراقبت نبودم .. و خیلی وقته گم شدیم .. و درد میکشیم.. تا اون روز صبر میکنم که برگردی .. کاش می تونستم برگردونمت دخترکم.. اما خودمو مقصر تمام زندگیت میدونم .. و نمیتونم پایانشم من با خودخواهی رقم بزنم .. رها کن .. برگرد ..
چشماتو ببند، چی میبینی؟ نگو، هیچی نگو.. فقط قول بده انجامش بدی. این تنها چیزیه که مونده..
انگار اینجا تنهایی جایی که برام مونده .. با اینکه دیگه نمیدونم اینجا رو میخوام یا نمیخوام .. هر روز زندگی داره برام سخت تر میشه .. و من دارم ضعیف تر میشم .. تموم نمیشم .. تموم نمیشه ولی .. با یه سماجت عجیب و پر حماقتی دارم ادامه میدم .. به خودم میگم حق نداری جا بزنی .. بلند شو .. ادامه بده .. حتی دیگه نمیدونم چرا .. فقط می دونم باید ادامه بدم .. اگه ادامه ندم چی میشه ؟! چی میشه ؟! مگه امتحان کردم ؟ مگه میدونم چی میشه! چرا یه بار امتحان نمیکنم.. چی میشه.. نمیدونم دیگه چی میخوام .. من اصلا خوب نیستم .. من صدای شکستن استخوان هامو می شنوم .. من کم آوردم.. من خودِ خسته مو دیدم که نای ادامه دادن نداشت و مجبورش کردم هر روز و هر روز که بلند شه و ادامه بده!