ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..

داره تموم میشه .. خودتم میدونی که هیچ وقت تموم نمیشه ... یعنی به دردش هم عادت نمیکنم ؟! فکر نمیکنم این اتفاق بیوفته .. اما قطعیتی نیست .. شاید یه روز به خودم اومدم دیدم چیزی حس نمیکنم ! نه که تموم شده باشه .. نه که دردی نباشه ..نه .. سِر شدم .. حالا آروم باش .. اون داره زندگی شو میکنه .. با دوستاش .. همه دارن زندگی شون رو میکنن.. فقط تویی که داری از درون بیرون ضجه میزنی.. و زور میزنی صدات بیرون نیاد .. لبخند بزنی .. به چیه این دنیا میشه.. بیخیال این کس ناله ها .. میخوام فراموش کنم .. نمیدونم میخوام چی کنم .. فقط میخوام این درد تموم شه ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

کنترل زندگیمو از دست دادم .. کنترل هرچی که بشه تصور کرد .. یه جور عجیبی دارم جون میکَنم همه چی رو نگه دارم که یعنی نه من نباختم .. که چیزی رو از دست ندادم .. نمیدم .. که یعنی درسته .. اصلا داره درست میشه .. اما هیچی درست نیست.. و اصلا قرار نیست درست بشه .. بدِ قضیه اینجاست هرچی بیشتر جون میکَنم بیشتر گه میزنم به همه چی! راستش کنترل زندگی چیه من دیگه کنترل خودمم ندارم .. حرفام، کارام، تصمیماتم هیچی سرجاش نیست .. من اصلا نمیدونم دارم چی میکنم .. هرچی که فکر میکردم ساختم داره خراب میشه یا شایدم خراب شده نمیخوام باورش کنم؟! برا همه چیز من دارم تا سر حدش زجر میکشم.. اصلا نمی‌فهمم چی میشه .. انگار دارم به یه زبون دیگه حرف میزنم .. انگار هیچ کس نمی‌فهمه.. انگار من تو دورترین حالت ممکن از تمام آدما قرار دارم .. حتی نزدیک ترینای زندگیم .. انگار تو شوک آب یخی ام که تو حموم به خاطر اشتباه ریخته تو تمام تنم، جونم .. نمیدونم از بیرون چطور به نظر میرسم اما از درون من شدیدا به کمک احتیاج دارم! انقد اوضاعم خرابه که حتی نمیدونم چی میتونه بهم کمک کنه از این وضع خارج بشم.. به اطرافم نگاه میکنم میبینم آدما دارن با مشکلات به غایت سختی سر و کله میزنن.. من چطور تو این زندگی بی کفایتم غرقم! شبیه کابوس همیشگیمه دارم جیغ میزنم اما صدام در نمیاد.. الان من همون طنابی پاره ایی ام که از شدت کشیدگی هیچ امیدی به گره دادنش نیست .. من خسته ام .. حقیقتا زیادی خسته ام .. دلم میخواد دست از این دست و پا زدن بیخود بردارم ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .
+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

کاش آروم بشم .. کاش میشد آروم بشم .. کاش میدونستم چطور باید آروم بشم .. کاش یکی بود آرومم کنه .. کاش خودم از پسش برمیومدم.. کاش همه چی تموم شه .. کاش یه لحظه آروم شم .. کاش آروم شم .. کاش تموم شم .. کاش تموم شم ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

چیزی عجیب داره تو تمام وجودم میره میاد .. در عین حالی که میدونم کار درستی نیست، میدونم درست ترین کاری که ممکنه باشه.. در عین حالی که مسخره ست به نظرم، عجیب میخوامش.. دلم میخواد به خودم آسیب بزنم .. به بعدش فکر نمیکنم، انگار که بعدی وجود نداره .. شاید حق با این لحظه ست و هیچ بعدی وجود نداره ..! جالب اینجاست که اینجا هم اولویت من نیستم ! انگار من فقط یه بهانه ام ..انگار اصلا من نیستم .. یکم از سطح که پایینتر میرم میبینم که آره من نیستم.. اون پایین هرچی که هست و نیست من اما نیستم ..! درست مثل آخرین نفسی که موقع غرق شدن میکشی ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

کاش اولویت زندگیم خودم بودم ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . . |