|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
روزها و شب هایی زیادی رو پشت سر گذاشتی، روزها و شب هایی شاید نه به این سختی، که شاید هم به همین سختی .. از پسش برمیام .. طاقت بیار دُخترکم.. طاقت بیار..
جای عجیبی ایستادم .. هیچ کس نیست .. هیچ کس نمیفهمه.. هیچ کس نمیدونه .. هیچ کس نمی بینه .. حتی نمیشنوه.. اندوه ریشه داره اینجا.. به طرز شگفتی .. تو تَرک های دیوار .. تو شاخه های پیر و جوون درخت ها .. تو رگه های سرد و کم رنگ آفتاب.. تو سوز ِسردِ وزشِ باد.. تو حرفا .. تو نگاه ها .. تو دست های گرفته شده و نشده.. آرزوها و رویاها چیزی جز حجم زیادی از اندوه نیستن .. مثل دلتنگی.. دلتنگی برای چیزی که، وهم بود.. چیزی جز وهم نبود.. و وهم هم اندوه بود.. کسی نمیتونه تصور کنه اینجا حتی نور هم از اندوه پُرِ .. .. تو چشمام.. تو صدام .. تو رگ هام .. بیشتر از توانم از اندوه پُرم! اندوه فاصله من رو از هستی پُر کرده .. و تنها چیزیه که باقی مونده .. و چیزی در تمام ِ من رنج میکشه.. که حتی نمیدونم از کجاست .. این رنج بی پایان .. شاید رنج نام دیگر اندوه بود .. شاید رنج، خود اندوه بود.. اصلا شاید رنج، عشق بود.. رنج، دوست داشتن بود.. رنج، امید بود.. رنج، بغض تو گلو بود .. فشار عظیم قفسه سینه بود .. شاید رنج، درد بود.. شاید خوشبختی اندوه بود .. لبخند، رنج بود .. نمیدونم .. هه .. هست .. رنج عظیمی من رو در بَر گرفته .. و صدای شکستنِ استخوان هامو میشنوم.. تو هربار دیدن .. شنیدن .. فکر کردن .. سکوت کردن.. تصور کردن .. آرزو کردن .. راه رفتن.. ايستادن .. حرف زدن .. لمس کردن .. خوابیدن.. حتی تو باز و بسته کردن چشمام.. اینجا.. دیگه از چیزی به قطع حرف نمیزنم.. اینجا از هیچ چیز به قطع حرف نمیزنم .. حتی از پایان همه چیز ..
نمیدونم چه حسی دارم؟! نمیدونم اصلا حسی دارم ؟! نمیدونم سردمه یا نه ؟! اما من میتونم شن رو بین انگشتام تصور کنم وقتی قلقلکم میده! من میتونم رفت و برگشت جریان آب حس کنم! صداشو تو گوشم بشنوم! میتونم بادی که موهامو مثل جریان آب میبره و میاره و میزنه تو صورتم حس کنم! درد! نمیدونم میتونم درد رو حس کنم یا نه! اما جریان داشتن اندوه رو تو رگ هام حس میکنم ! مثل یه رویاست؟! اما رویا نیست یه توهمِ! اگه قرار باشه رویا رو از توهم جدا کنیم که فکر نمیکنم واقعیت امر این باشه! من از یه جایی دورتر نشستم و دارم خودم رو نگاه میکنم، جلوم دریاست، یه پیانو تو ساحل و من اونجام ! و این موسیقی که داره تو سرم جولان میده تمام چیزیه که باقی مونده ! فارغ از هر نامی! و من دوست ندارم از این توهم بیرون بیام!
گاهی فکر میکنم اگه موسیقی نبود، قرن ها پیش از این باید میمُردم! درسته فقط یه فرضیه ست! مثل همون شب! اوه نگفته بودم اینجا، من تیک زدم یکی آرزوهامو، آره خب فکر میکردم آرزو ندارم البته میتونستم با نبودش هم کنار بیام ، انگار که خط بالا رو پذیرفته باشم! بهرحال تو موقعیت قرار گرفتن یه چیز دیگه بود! هرچند دور هرچند کوتاه ! زیبا بود و بی تکرار .. و کُل شب رو من خندیدم، گریه کردم، داد زدم، مُردم از ذوق، فرسوده شُدم از اندوه! و عمیق شبی بود دُرست مثل همون موقع که آشوب بودم، آرامشم تو بودی ..
نمیدونم چقدر برای راهی که دارم به سمتش میرم آماده ام! اصلا نمیدونم تصمیم درستیه یا نه ؟! ولی چه اهمیتی داره درست و غلط بودنش؟! توی تمام این مدت فکر میکردم که تصمیم درست رو گرفتم و انجام ش دادم نتیجه چی بود؟! نتیجه اصلا چه اهمیتی داره !؟ قضیه اینه که اگه نتیجه هم اهمیتی نداره پس چی اهمیت داره؟! اگه اصلا چیزی اهمیت نداره چرا من میترسم که قرار چی پیش بیاد!؟ که درسته یا نه ؟! وقتی فرقی نداره درست بودن و نبودنش ! برای چی آماده نیستم!؟ از چی میترسم؟! چطور میشه یه چیزی رو همزمان بخوام و همزمان نخوام ؟! برم که دور شم ؟! نرم که دور شم ؟! چه اهمیتی داره دور باشم ازت یا نه ؟! وقتی اینجا انقدر نزدیکت بودم میدیدی مگه ؟! که دور شم ببینی؟! اصلا چه اهمیتی داره تو ببینی یا نه !؟ اصلا قضیه تویی ؟! اصلا قضیه چیه ؟! دارم چیکار میکنم !
داشتم فکر میکردم که اسمش رو چی میشه گذاشت!؟ بعد به هیچ نتیجه ایی نرسیدم.. راستش اهمیتی نداشت که از این مرحله از زندگی چطور نام ببرم ! یه دفعه اتفاق میوفته .. انقدر سریع که چیزی حس نمیکنی، تو یه لحظه یه بی چاره گی عمیقی تو تمامت رخنه میکنه، به هر طرف که نگاه میکنی چیزی نیست! هیچ چاره ایی نیست، انگار از درون داری میشکنی ، له میشی، فرو میری .. همزمان از بیرون داری زیر فشار چیزی که نمیدونی چیه شایدم میدونی ترجیح میدی ندونی خورد میشی! تو همین لحظه هرچی که داشتی و نداشتی و خیال میکردی داری و آروز میکردی داشته باشی تو ذهنت تو وجودت تموم میکنی! شاید برای همیشه.. از این لحظه مثل یخ سرد میشی، سخت میشی، و هرچی تا الان برات مقدس بود رو بالا میاری ! یه طوری که از فکر کردنشم هم حالت بد بشه، دیگه چیزی مقدس نیست و هرچی وجود داشت وجود نداره، واقعیت اینه وجود نداشت حداقل از همون موقع که منو تموم نکرده رفتی سراغ بقیه! حتی فکر کردن به تو و کاری که کردی داره حالم رو بهم میزنه ، یه خط قرمز داشتم وقتی خودم رو شناختم خیال کردم که شناختم، من از ورود ممنوع خودمم رد شدم و اصلا نمیدونم چرا اینکار رو کردم ، یا که اینکار درستی بود یا نبود؟! فقط میدونم قرار نبود انقد مفتضحانه بشه زندگیم! اما شد .. هه! مسخره ست، من زندگی کردم که که برای عشق التماس نکنم این به نظرم آخرین کثافتی بود که تو زندگی نباید بهش دچار شد، و من انجام ش دادم! دلیلم براش عشق بود! و همین قضیه رو بدتر کرد.. اصلا نفهمیدم کی به این منجلاب تضرع کشیده شدم! فقط میدونم دیگه نمیخوام ادامه بدم! به زندگیم چرا، به تو نمیخوام ادامه بدم! به نظر نمیرسید انقد داغون باشم که رد شم از خط قرمزم ! اما قضیه بیخ پیدا کرده بود دچار شده بودم به نیاز! نیازی که پاسخی براش نبود، به طرز فجیعی حال بهمزن بودم نه که حالا نباشم! ولی از اینجایی که الان دارم خودم رو نگاه میکنم میبینم افتضاح تر از حد ممکنه و حق میدم منم بودم خودم رو انتخاب نمیکردم تو اون وضعیت سراسر نیاز به تویی که تو دنیات جا نداشتم .. حالا می دونم چی میخوام! نه راستش حتی تصوری از اینکه برا یه لحظه بعدم چی میخوام ندارم! هیچ برنامه ایی .. هیچی .. خونه ایی که با تو تصور کردم! آینده .. و هر توهم مسخره ی دیگه ایی که با تو خودمو دچارش کرده بودم .. من فقط میدونم چی نمیخوام .. تو رو نمیخوام ..
باید کماکان مُرد اما زیست.. جز زندگی در مرگ راهی نیست .. باید کماکان زیست، اما مُرد ..