|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
جای عجیبی ایستادم .. هیچ کس نیست .. هیچ کس نمیفهمه.. هیچ کس نمیدونه .. هیچ کس نمی بینه .. حتی نمیشنوه.. اندوه ریشه داره اینجا.. به طرز شگفتی .. تو تَرک های دیوار .. تو شاخه های پیر و جوون درخت ها .. تو رگه های سرد و کم رنگ آفتاب.. تو سوز ِسردِ وزشِ باد.. تو حرفا .. تو نگاه ها .. تو دست های گرفته شده و نشده.. آرزوها و رویاها چیزی جز حجم زیادی از اندوه نیستن .. مثل دلتنگی.. دلتنگی برای چیزی که، وهم بود.. چیزی جز وهم نبود.. و وهم هم اندوه بود.. کسی نمیتونه تصور کنه اینجا حتی نور هم از اندوه پُرِ .. .. تو چشمام.. تو صدام .. تو رگ هام .. بیشتر از توانم از اندوه پُرم! اندوه فاصله من رو از هستی پُر کرده .. و تنها چیزیه که باقی مونده .. و چیزی در تمام ِ من رنج میکشه.. که حتی نمیدونم از کجاست .. این رنج بی پایان .. شاید رنج نام دیگر اندوه بود .. شاید رنج، خود اندوه بود.. اصلا شاید رنج، عشق بود.. رنج، دوست داشتن بود.. رنج، امید بود.. رنج، بغض تو گلو بود .. فشار عظیم قفسه سینه بود .. شاید رنج، درد بود.. شاید خوشبختی اندوه بود .. لبخند، رنج بود .. نمیدونم .. هه .. هست .. رنج عظیمی من رو در بَر گرفته .. و صدای شکستنِ استخوان هامو میشنوم.. تو هربار دیدن .. شنیدن .. فکر کردن .. سکوت کردن.. تصور کردن .. آرزو کردن .. راه رفتن.. ايستادن .. حرف زدن .. لمس کردن .. خوابیدن.. حتی تو باز و بسته کردن چشمام.. اینجا.. دیگه از چیزی به قطع حرف نمیزنم.. اینجا از هیچ چیز به قطع حرف نمیزنم .. حتی از پایان همه چیز ..