|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
هیچی درست نیست.. هیچی درست نیست .. هیچی درست نمیشه .. دارم خفه میشم .. نمیتونم نگاه کنم .. نمیتونم بشنوم .. چشامو میبندم از جلوی چشمام رد میشن .. هزاران زندگی .. باز میکنم همه جا مرگ ریخته .. فریاد .. هیاهو .. گوشامو میگیریم هیچی ساکت نمیشه.. تمام سرم صداست .. صدای جیغ ِ هزاران مادرِ .. چشامو باز میکنم همه جا خونِ .. یکی داره داد میزنه مامان بریم خونه .. مامان من میترسم.. دوباره چشامو میبندم گوشامو میگیرم .. جیغ میزنم و آخرین تصویر خون ریخته روی گوشی دوربین پرتم میکنه همین جا .. چرا تموم نمیشه .. چرا هی داره بزرگ و بزرگ تر میشه .. چرا این درد تموم نمیشه .. صدای شکستن استخونا رو میشنوم.. صدای ترک برداشتن شون رو از درد میشنوم .. نمیتونم ادامه بدم .. اصلا نمیدونم چرا باید ادامه بدم .. من فقط یه ترسوام.. شاید همینم نیستم .. یکی که دیگه دلیلی برای بودن نداره.. آخرین پناهم رو همین امشب از دست دادم .. شایدم خیلی وقت بود از دستت داده بودم نمیخواستم باور کنم .. مثل هزاران درد عظیمی که این روزها میکشم میبینم میشنوم حس میکنم و نمیخوام باور کنم ..