|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
صریح و ساده بگویم .. دلم گرفته برایت ..
تولدت مبارک ..
کاش این شهر لعنتی دریا داشت .. کاش ته این کوچه به دریا می رسید ..
نمیتونم آرومش کنم .. صداشو میشنوم .. درد کوبیدندش رو تو سینه حس میکنم .. سعی میکنم نفس نکشم.. تا تیر کشیدنش رو به تاخیر بندازم .. فقط نمیخوامش.. دلم میخواد دستمو ببرم .. از بدنم خارجش کنم .. خیال میکنم بعدش همه چی آروم شه .. حتی وقتی دارم بهش فکر میکنم یکی تو مغزم داره پوزخند میزنه میگه احمق منو چی میکنی ؟! راست میگه از قلبم خلاص بشم از مغزم نمیتونم .. من این کار رو با خودم کردم .. انقدر بزرگت کردم.. انقد روزا و شبا با بند بند وجودم بهت فکر کردم.. نگات کردم ..عاشقت شدم.. که خون شدی رفتی تو رگام.. که رفتی نشستی زیر استخونام.. و حالا منم که از درون دارم خورد میشم .. صدای شکستن استخونام رو میشنوم .. و از دردشون به خودم میپیچم.. به اینجا فکر نکرده بودم . که اگه اگه اگه اگه یه روز پسم بزنی چی میشم . چی ازم می مونه .. تو معلق ترین نقطه ی زنده بودنمم.. به هیچ کس تعلق ندارم .. به هیچ مکانی .. به هیچ زمانی .. هیچ کس منتظرم نیست .. بی هیچ آینده ایی .. تو رویای هیچ کس نیستم .. حتی خودمم.. تو نقطه ایی ام که نه میتونم ترکت کنم نه میتونم ادامه بدم .. ترک کردن تو یعنی ترک کردن خودم.. و من حتی بلد نیستم چطور باید انجامش داد .. سرم درد میکنه.. چشمام درد میکنه .. دستام .. هر عضوی از تنم که بتونه حس کنه درد میکنه .. کاش تموم شم .. من از پس این اوضاع برنمیام.. خیلی تنهام .. به کمک احتیاج دارم.. هیج کس نیست .. کسی رو ندارم.. حتی خودم..
«کل ما فيكِ جميلً، حتىٰ محاولاتكِ الخائبة لتخبئة أحزانكِ.»
هر آنچه درون توست زیباست؛ حتّی تلاشهای ناموفقت برای پنهان کردن غمهایت...
همه جا زیادی شلوغه .. راستش من زیادی از این آدما فاصله دارم .. نمیتونم باهاشون بخندم.. نمیتونم باهاشون حرف بزنم .. راستش من تحمل این حجم از دود سیگارشون هم ندارم .. گاهی به خودم نگاه میکنم میگم من اینجا چیکار می کنم؟! من واقعا اینجا چیکار میکنم.. هیج سنخیتی بین مون نیست .. دغدغه هامون پر از فاصله ست .. من زیادی دورم برا این آدما .. کی منو دور نگه میداره؟! همه جا زیادی شلوغه اما حتی نمیخوام ساکت شون کنم .. میتونم ساعت ها تو اون همه شلوغی باشم .. یه جوری که انگار وجود ندارم .. میتونی تصور کنی چی میگم ؟! انگار که وجود ندارم .. انگار هیچ وقت وجود نداشتم .. من خالی ام .. از همه چی خالی ام .. هر لحظه دیوار بین و من آدما داره بزرگ و بزرگ تر میشه.. دارم حسش میکنم.. دارم فاصله میگیرم .. میترسم آخرین تصویری که از خودم رو دارم هم از دست بدم .. سعی میکنم با چشمای باز .. با چشمای باز .. قبل خواب .. تو بیداری .. تو شلوغی سعی میکنم به یادش بیارم .. اگه اینم از دست بدم به چی تبدیل میشم .. ؟! نکنه این فقط یه خیال؟! نمیدونم .. سراغ آهنگام میرم .. پلی میکنم.. و درد فشردگی قسمتی از سینه ام میگه زنده ایی .. چون رنج میکشی.. چون درد رو حس میکنی.. اما خیال نمیکردم که مُرده باشم .. تصورم تهی شدنِ.. تهی شدن به مراتب سخت ترِ .. فقط باید یک بار برای همیشه تصمیم بگیرم.. که خودم رو جدا کنم .. ! و بعد تنها میشم .. یه خالی تنها.. اینکه ترکت کنم در باورم نیست .. چیزی که نگهم داشته دوست داشتن ِ تو بوده .. اینکه نفس بکشم و دوست داشته باشم .. اما دارم از دستش میدم.. نباید این اتفاق بیوفته .. نباید اقرار کنی به اینکه وجود ندارم.. باید باقی بمونه .. باقی بمونه .. حتی اگه دیگه نتونیم ادامه بدیم..
اگه بهت میگفتن یه روز به اینجا می رسیم باور میکردی؟! هیچ وقت .. شرایط تخمی تخیلیه.. نه میشه تموم ش کرد نه میشه تموم ش نکرد .. از دست و پا زدن براش خسته شدم .. از این همه کج فهمی خسته شدم .. از این همه بدفهمی.. از این همه دور بودن .. از این همه دیده نشدن .. شنیده نشدن.. فاصله.. تنهایی.. فقط میخواستم یه فرقی باشه بین من و بقیه .. فقط میخواستم حسش کنم.. اما دریغ ش کردی .. شایدم نکردی .. برای تو فرقی نبود.. به همین سادگی.. و من داشتم برای چیزی تمام این مدت دست و پا میزدم که حتی وجود نداشت.. و باید قبول کرد که پذیرفتنش برای من اصلا آسون نیست .. فکر میکردم دوست داشتن کافیه .. عمیقا تصور میکردم دوست داشتن برای همه چیز کافیه .. اما نیست.. دوست داشتن عمیقا کافی نیست.. گرچه هنوزم تنها چیزیه که منو اینجا نگه داشته .. ولی همون قدر هم امیدوارم تنها چیزی باشه که ازم نگیره همه چی رو.. نباید بذارم بمیره .. به قیمت از دست دادنش! میفهمی چی میگم ..؟!