|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
نمیتونم آرومش کنم .. صداشو میشنوم .. درد کوبیدندش رو تو سینه حس میکنم .. سعی میکنم نفس نکشم.. تا تیر کشیدنش رو به تاخیر بندازم .. فقط نمیخوامش.. دلم میخواد دستمو ببرم .. از بدنم خارجش کنم .. خیال میکنم بعدش همه چی آروم شه .. حتی وقتی دارم بهش فکر میکنم یکی تو مغزم داره پوزخند میزنه میگه احمق منو چی میکنی ؟! راست میگه از قلبم خلاص بشم از مغزم نمیتونم .. من این کار رو با خودم کردم .. انقدر بزرگت کردم.. انقد روزا و شبا با بند بند وجودم بهت فکر کردم.. نگات کردم ..عاشقت شدم.. که خون شدی رفتی تو رگام.. که رفتی نشستی زیر استخونام.. و حالا منم که از درون دارم خورد میشم .. صدای شکستن استخونام رو میشنوم .. و از دردشون به خودم میپیچم.. به اینجا فکر نکرده بودم . که اگه اگه اگه اگه یه روز پسم بزنی چی میشم . چی ازم می مونه .. تو معلق ترین نقطه ی زنده بودنمم.. به هیچ کس تعلق ندارم .. به هیچ مکانی .. به هیچ زمانی .. هیچ کس منتظرم نیست .. بی هیچ آینده ایی .. تو رویای هیچ کس نیستم .. حتی خودمم.. تو نقطه ایی ام که نه میتونم ترکت کنم نه میتونم ادامه بدم .. ترک کردن تو یعنی ترک کردن خودم.. و من حتی بلد نیستم چطور باید انجامش داد .. سرم درد میکنه.. چشمام درد میکنه .. دستام .. هر عضوی از تنم که بتونه حس کنه درد میکنه .. کاش تموم شم .. من از پس این اوضاع برنمیام.. خیلی تنهام .. به کمک احتیاج دارم.. هیج کس نیست .. کسی رو ندارم.. حتی خودم..