|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
دیمن تموم شد .. فعلا ایده ای ندارم که تو چی میتونم خودمو غرق کنم! بعد از هفت سال این اولین بار خب هرچی یه اولین باری میخواد که شاید اینجا آخرینشم باشه .. یک ماه گذشت من نیومدم بگم دارم میمیرم برات.. که چقدم دلم تنگه و کم آوردم .. نیومدم بگم بیا تموم ش کنیم .. نیومدم بگم بیخیال همه چی فقط نرو .. و میدونستم قرار چی بشه چون تو اون آدمی نبودی و نیستی که بیایی بگی دلت برا من تنگ شده .. بگی منم نمیتونم بیام تمومش کنیم .. نه نیومدی و هیچ وقتم قرار نیست بیایی .. نمیدونم که واقعا کی میپذیرم این نقطه از زندگیمو.. اصلا نمیدونم میپذیرم یا نه .. فقط درد دارم .. استخون به استخون .. بند به بند ..سلول به سلول تنم داره بهم میپیچه.. و نمیدونم چطور ازش خلاص شم ..