|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
تغییر مسیر!
..
متاسفانه از نظر احساسی به جای سخت داستان رسیدیم! و الان ظرفیتم برای دیدن این قسمت های سریال تکمیل شده ست! و من ماندم تردید شروع فصل پنج.
خیلی وقت بود یادم رفته بود درد مچ پا چطوره! حالا یادت اومد ؟! یادم اومد .. یخ گذاشتن رو مچ پا تونست دمای مغزم رو پایین بیاره اما میزان دردی که از وسط پیشونی و چشمام به بیرون پرتاب میشه رو نه تنها کاهش نداد که افزود..
دلم میخواد فقط تموم شه این تابستون تموم شه .. دلم میخواد از پنجره که بیرون رو نگاه میکنم انقدر بغضم نگیره که نیستی .. داره چیزی نزدیک به چهل روز میشه مامان بزرگ قشنگم .. و من من من فکر میکنم دارم تحمل میکنم .. یه فشار مضاعفی داره مغزم رو فشرده و فشرده تر میکنه و از چشامم بیرون میزنه.. انقد زیاده اصلا که از وسط پیشمونیم.. چشمام .. گونه هام حتی بیرون میزنه .. و مغزم منفجر نمیشه ! میشه یکی بیاد حرف بزنیم .. از هرچی .. از دمای هوا اصلا !
داشتم واژه آرامش رو هجی می کردم تو مغزم .. چشمامو بسته بود و مدام تکرار می کردم .. آ ر ا م ش !
*حالت روانی است که ذهن از آشفتگی، هیجان یا مزاحمت دور باشد. همچنین به قرار گرفتن در حالت آرامش، آرامش درونی یا صلح درونی گفته میشود . آرامش میتواند برای یک فرد معمولی در حالت آسایش و سکون رخ دهد، اما میتواند در حالتهای بسیار هوشیارتر و آگاهتر نیز دیده شود.
میفهمی چی میگه ؟! حالت روانی که ذهن از آشفتگی هه! چه غلطا .. تا همین جاشم زیاده حالا هیجان و مزاحمت هم اضافه کرده و گفته به دور باشد .. عجبا! بیخیال .. بیا طفره نریم .. یه منطقی داشتم قدیما .. اینطوری بود که می گفت قبل از اینکه ترکتون کنن خودتون ترک کنید .. میفهمی که چی میگم ؟! همون جا که شاعر میگه من بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالی ست.. تا اون بالا اومدی قول دادی .. بعد جا زدی.. و علی موند و حوضش.. راستش به آینده نیومده فکر میکنم و بابت هر لحظه نیومده شم می ترسم .. که به قول یه بنده خدایی تو کتم نمیره منت بودن شون رو بکشم این ور با خودم .. که چقدر راحت میشد از من گذشت ؟! در حد یه خوشبخت شی .. بای ! خوشبختی همون آرامش می تونه باشه ؟! اه .. اینا یه مشت چرندیاته .. دوباره مغز نابودت داره به هرآنچه که نباید فکر میکنه! تمومش میکنی ؟! اوهوم.
ولی خودمونیم خیلی بامزه ای تو هم دختر:) دیگه اون که خودت میدونی رو به کار نمیبرم تو همون طوری بخونش.. هنوز یک روز گذشته تو دلت تنگ شد براش .. عجب ..! تو بگو یه ساعت هه .. اما چه فرقی داره من چی بخوام .. فکر نکن .. فکر نکن .. نکن .. بهش فکر نکن .. ساویر ساویر برو برو ساویر ببین..

بیست و یک روز بی تو .. نه ببخشید بی قند .. دارم رژیم قندی می گیرم .. لرزش دستام مال اونه .. تپش قلبمم .. مهم نیست که تازه دوازده ساعتم نشده .. کی به کیه ؟! ما میگیم به دلیل حذف قند .. شما هم بپذیرید .. مهمه مگه ؟!
میخوام از رنج و غمی که دچارم ننویسم.. داشتم یه جایی حوالی آذر نود و هشت رو میخوندم .. و دوستش داشتم .. خب از غم و اندوه که بخوام فاکتور بگیرم چیز زیادی از من نخواهد ماند .. اما به عرض تون برسونم .. که .. که .. اوم .. خب حالا چیزی یادم نمیاد میام میگم بعدها شاید ..
غروب جمعه بود .. هوا گرگ و میش .. باید جایی حوالی پاییز بوده باشه لابد! زیر پتو جمع شده بودم .. چراغ خاموش بود .. لای پنجره اما هنوز باز بود و پرده می رفت و میآمد.. گوشی رو روشن کردم بعد از شاید ساعت ها .. تو زنگ زدی .. و اون تنها باری بود که در تمام این سالها تو زنگ زدی .. تنها باری بود که ترسیده بودی که نباشم .. و گفته بودی هیچ وقت این کار رو نکنم .. و من دلم قرص شده بود به همه چی .. سال های زیادی از روز میگذره و تو بعد از اون هیچ وقت از هیچ چیز نترسیدی .. و من به هر طرفی چرخیدم .. هیچ جای زندگیت برای من جا نبود .. هنوز اما اون غروب جمعه رو به یاد میارم .. ما باید یاد میگرفتیم، گاهی آدما نیاز دارن بهشون یادآوری شه که بخشی از زندگی هستن .. با اغراق تمام زندگی .. بی اغراق بخشی از زندگی .. بخشی از زندگی.. بخش عظیمی از زندگی هستند.. اگه کسی رو دارید که بخشی از زندگی تونه بهش یادآوری کنید .. مهم نیست چقدر ممکنه پای دوست داشتن در میان باشه .. مهم نیست طول مدت این دوست داشتن .. چون دوست داشتن برای هیچ چیز به تنهایی کافی نیست .. هیچ چیز .. گوشی رو بردارید بگید بهش نیاز دارید .. خیلی زودتر از تصوراتتون همه چی تموم میشه ..
یه جا چارلی شروع کرد به نوشتن .. مهم ترین و قشنگ ترین روزای زندگیشو نوشت .. بهش فکر کردم.. نه مهم ترین و قشنگ ترین روزای زندگیم .. به کار چارلی !
یادت رد شد .. برگی افتاد از افرایی.. ایوان پر شد از تنهایی .. بادی خیزید و آرامید.. برفی آشفته می بارید .. دستان هوا از بوی تو پوچ ..
سه شنبه بود .. برف می بارید .. برفی آشفته می بارید .. تو صورتم می خورد .. من هیچی نمیفهمیدم ... به جز شوق دیدنت هیچی نمیفهمیدم .. قشنگ بود .. اره خیلی قشنگ بود .. من .. شوقم برای تو .. برف ..
صد روز برای برگشتن به هرچیز یا ترک کردن هر چیز کافیست
بزرگ ترین غم جهان مرگ در لحظه زیستن است.. جایی که فکر میکنی تمام آنچه برای تو بود و دوستشان داشتی، وجود دارد اما تو به آنها تعلق نداری، انگار در و دیوار، میز و یخچال و ظرف ها و گلدان ها برای تو نیست، همه آنهایی که هر روز به بهانه ایی سراغ شان می رفتی!
سینک پر آشپز خانه، شیشه های خاک گرفته، تخت خواب جمع نشده، ساقه خشک شده گلدان برگ انجیری، زیر سیگاری لبریز، فنجان قهوه دیروز و.... این ها شروع مردن است..
یک چیز میتواند نابود کند هر بودی را که ما را می ساخت، اینکه "من"بی" آن"بی تعریفم،نه برای کسی! برای خودم! و آن تمام ما نیست..
می گفت شبیه پرنده ایی شدم که از کوچ فصلی جا مانده...
و
خواب دیده بود در صفی طولانی زنان و مردانی از ناامیدی برای مرگ آماده می شوند.. در خواب امید دارترین کسی را که می شناخت دیده بود که مرگ او را پس زد و گفت صد روز زمان داری، اگر نشد تو را می برم!
من ایمان دارم که برای برگشتن به یک زندگی و دسته ایی که از آنها جا مانده ایم صد روز کافیست..
صد روز زمان داریم..
دیر شود مرگ ما را با خود می برد..نباید به مردن در زندگی عادت کنیم..
جاش این جا خالی بود .. یه بار دیگه اینجا گذاشتمش و از اون روزا صد روز گذشت و من برگشتم .. به یاد نمیارم .. شایدم نمیخوام به یاد بیارم .. فقط میدونم اونجایی که بودم احتمالا همین قدر سخت بوده با دردی عظیم .. حالا به اون روزا هیچ حسی ندارم .. و نمیتونن منو بکشن.. حالا اینجا من صد روز به خودم وقت میدم که ازت دست بکشم .. صد روز که برگردم .. یا تموم بشم ! صد روز وقت داری با همه چی بجنگی .. با تمام احساست .. با دوست داشتنت.. با همون چندتا آروزیی که برات مونده .. با خیالت.. با رویاهات.. با هرچی تصور کرده بودی .. و چیزی جز توهم نبود.. صد روز زمان داری برگردی دست اون دختری رو که فکر میکرد عشق مقدسه بگیری و برگردونی ش .. و بگی که اشتباه کردی یه بار دیگه هم اشتباه کردی .. و دوست داشتن وجود نداشت .. به چی باختم من ؟! به چیزی که حتی وجود نداشت ؟! چرا فکر میکردم دوست داشتن نهایت بی نهایت چیزیه که یه انسان می تونه تو زنده بودنش تجربه کنه ؟!
نمیدونم باید چی بشه که یه آدم بتونه بفهمه که دوست داشتن هیچی نیست.. شاید باید بگم که چطور یه نفر باید از دوست داشتنش دست بکشه! حق با توعه راستش خودمم نمیفهمم چطور این همه مقاومت میکنم در برابر فهم این موضوع که همه چی یه اشتباه بود که ادامه دار شد .. که تو از سالها پیش فقط مونده بودی تو این مسیر بی هیچ حسی! و منی که در مقابل فهم تمام اینا مقاومت میکنم .. عجیبه .. من عجیبم .. شایدم این فقط خاصیت همه ی آدماست که هرچی بیشتر طرد میشن بیشتر جون میکنن که طرد نشن.. به جا اینکه رها کنن .. وقتی به جایی به کسی تعلق نداریم باید بریم فقط باید بریم .. حتی یه ثانیه هم نباید بمونیم .. این گندی که بالا اومده دیگه جمع نمیشه .. در عوض چیکار میکنیم .. می مونیم و خودمون و هرچی که امکان داره باقی مونده باشه رو به گه میکشیم .. چون درست نمیشه قرار نیست اصلا درست بشه .. باور کن که اگه حتی یه درصد قرار بود درست بشه تا اینجا و این اتفاقات پیش نمی رفت .. هنوزم اون دختر عاشقی که بودم رو تو اون بهار میبینم .. تو اردیبهشتی که قرار بود بهشت ما باشه و جهنمی عجیب بود .. من همون جا دست خودمو ول کردم .. و بدون هیچ غروری، ارزشی یه وجود له شده ی نابود رو کشوندم دنبال تو .. چیزی باقی نمونده بود و من.. من .. من اصلا نمیدونم چرا .. چطور .. نمیدونم چی کردم با خودم .. حتی نمیدونم چرا این کار رو کردم .. به خاطر چی ؟! تو ؟! واقعا ارزششو داشتی ؟؟ که تو چنین روزهایی حتی تو غیر چنین روزهایی من اولین چیزی اولین کسی هستم که قیدمو میزنی ..
بعضی ها اشتباهن.. مثلا خود من! یا تو! تو اشتباه بودی که من هفت سال ادامه دادم بهت .. از اون روزای اولی که گفتی خدافظ برو خوشبخت شو تا همین الانی که با همون وقاحت بازم گفتی اوکی برو خوشبخت شو خدافظ .. به خاطر اتفاقی که امروز برام افتاد نمی بخشمت .. برای همه کثیفی ها و کثافط های دنیا نمیبخشمت.. امیدوارم تو هیچ جهنمی حتی اتفاقی نبینمت .. از دوست داشتن و عشق هر خزعبلات دیگه ای به این نام متنفرم .. از تو متنفرم که این همه دوست داشتم .. از خودم متنفرترم که تو رو دوست داشتم .. هر لحظه لعنت بر من .. بابت دوست داشتنت .. امیدوارم دیگه همو نبینیم.. تا ابد.
یه روز دست خودتو میگیری میکشی بیرون از هرچی باید، از هرجا باید..همون روزی که برای نجات از جهنمی که گیر کردیم ..هه هیچ نجاتی در کار نیست ..دیگه منتظر کسی نیستی ..هیچ کس تو هیچ معنایی! دوست..خانواده.. معشوق ..رفیق .. دیگه به آدما نگاه نمیکنی چون منتظر دیدنش نیستی ..چون اون روز دیگه منتظر افتادن هیچ اتفاقی تو زندگیت نیستی .. منتظر اومدن هیچ آدمی تو زندگیت نیستی ..دست خودتو میگیری میری رو پل هوایی میشینی و ساعت ها به رد شدن همه چیز نگاه میکنی..حالا میدونم که اونجا هم مثل من طرد شده .. یه مکان طرد شده .. مکان ها بی آدما متروکن.. مفلوکن.. و آدما .. بیخیال آدما ..
داشتم فکر میکردم چه دنیای عجیبیه.. ما یه سره و مدام داریم به یه سری دیگه التماس میکنیم و نمیشه .. و یک سری دارن به ما التماس میکنن و نمیشه .. و اصلا نمیشه سر درآورد که چرا هر چی نمیشه سهم همه ما میشه ؟!
یه روزی آرزوم بود برم دانشگاه تهران عکاسی بخونم .. رفتم .. یه روزی آرزوم بود داشته باشمت .. داشتم .. یه روزی آرزوم بود برم دریا .. نرفتم .. یه روزی آرزوم بود بشه .. نشد .. خیلی چیزا شد خیلی چیزا هم نشد.. در نهایت کسی به خاطر افتخارات و شدنی های زندگی شما به احترام تون نمیایسته.. و موفقیت ها و آرزوهای شما هرچی هم که برای شما بزرگ باشه ممکنه برای بقیه نه تنها هیچ اهمیتی نداشته باشه بلکه بی ارزش هم باشه .. مهم نیست چی میکنی چی به دست میاری .. حتی میرسی یا نمیرسی.. واقعیت اینه که چیزی باقی نخواهد ماند.. و شما برای کسی جز خودتون ارزشی نخواهید داشت که هدف هاتون .. که آرزوهاتون که رویاهاتون..پس اگه قرار بری برو .. قرار بمونی بمون.. قرار بگی بگو .. قرار انجامش بدی انجامش بده .. در نهایت محکوم خواهی شد به هرآنچه نمیخواستی و نکردی.. و تنها خواهی بود .. امیدوارم که نفهمی چی میگم و آرزو کنی که به آرزوهات برسی..
میخوایی هیچی نگیم؟! هه .. دیگه حتی نمیتونم با خودم، برای خودم حرف بزنم، بنویسم .. کاش میومدی، یه زندگی معمولی می ساختیم باهم! از سرکار برمی گشتی در رو باز میکردم بغلت می کردم .. سخت و محکم.. آخر شب با هم فیلم میدیدیم.. از روزمون حرف می زدیم .. میخندیدیم .. عجیبه! دوره.. اما اره میخندیدیم.. اما تو نیومدی و نمیایی و من یه زندگی معمولی ندارم .. و یادم رفته خندیدن.. و کل زندگیم داره تو تنهایی میگذره.. تو یه عالمه آشوب و دلشوره از اینکه بری .. از اینکه نخوایی .. تو حسرت یه کلمه حرف زدن باهات .. تو اضطراب همه بی تفاوتی هات .. و هزار تا مزخرف دیگه! واقعا این زندگی بود که آرزوشو داشتم با تو؟! نه این خیلی بیشتر از یه دست اندازه! یه چاله فضایی چاهی .. عمیق تر حتی .. تاریک تر.. سردتر .. تنهاتر.. بیخیال بیا هیچی نگیم تو به زندگی داشته خودت برس، منم .. منم نمیدونم .. ساویر رو می بینم!
میدونی احتمالا یه همچین چیزی باشه! تا وقتی موهات بلنده هر موقع که به سرت میزنه میتونی اختیار کنی بری جلو آینه همه حرصتو خالی کنی، دلیلش رو نمیدونم اما وقتی که یه روز گرفتی کوتاهش کردی تو معنای تمام کلمه نمیتونی بری جلو آینه و دلت بخواد که بلند بشه .. چون نمیشه، زندگی باید یه همچین چیز مزخرفی باشه؟!
این دفترا تقریبا آخرین بازمانده ها از گذشته ی منن.. که تصمیم گرفتم به دریا بسپارمشون.. حالا نه که دریا ..به تعبیر از دریا .. رودی .. رودخانه ای جاری .. اینجا رو نگه میدارم اما.. سالها فکر میکنم میگذره از زمانی که آخر اسمت ت مالکیت میزاشتی و به اینجا سر میزدی میخوندی .. پیام میزاشتی .. فکر نمیکنم اینجا رو یادت باشه .. خیلی وقته گذشته از دیدن میل ت برای حس کردنم .. راستش تقصیر کسی نیست این خاصیت آدماست، وقتی به چیزی که میخوان می رسن همه چی کم رنگ میشه .. حالا یه وقتایی یه استثنایی هایی هم هست، مثلا من نفهمیدم چطور با تمام این اتفاقات هنوز برام پر رنگی!؟ نه که هیچ چیز در من تغییر نکرد نه .. خیلی چیزها در من مُرد.. و هیچ وقت دوباره زنده نشد .. از خیلی چیزها دست کشیدم .. عقب و عقب تر رفتم .. و الان اینجام .. زمان .. زمان همه چی رو درست میکنه.. باید دست کشید از اصرار بی جا برای هر آنچه که نباید ..
زمان همه چی رو تو خودش حل میکنه .. چیزی نزدیک به دوازده سال از اون خاطرات و عادت نوشتن من میگذره .. تا حالا یکی دو تا شون رو به قول خودم مُنهدم کرده بودم .. گرچه هنوز بیشترش باقی بود، تلاش کرده بودم بیش از چندبار خط به خط خونده بودم .. گاهی با تمامشون دوباره هیجان زده شده بودم، گریه کردم ووو .. خواستم بگم تا زمان انجام کاری نرسه هرچی زور بزنیم بی فایده ست! یه جایی نوشته بودم بهت قول میدم یه روز همه اینا تموم میشه و الان تو این نقطه از زمان و مکان باید اعلام کنم که اون روز رسید همه چی تموم شد! باورت میشه؟ اصلا باور می کنی دخترکم؟ که همه چی بلاخره تموم شد؟! اون روز رسید حالا میتونی بگذری از همه چیز.. خط به خط رو خوندم و هیچ حسی نداشتم برام تموم شده .. همه چیزایی که فکر میکردم تا ابد با من می مونه تموم شده برام ؟! من صفحه به صفحه، سطر به سطر رو خوندم و از بین بردم شون.. دیگه لازم نبود وجود داشته باشن من ازشون گذشتم .. من خودمو بخشیدم .. من تمام گذشته رو بخشیدم .. تمام گذشته ای که تونستم اینجا ازش رد بشم .. میخوام بگم زمان ش که برسه به آسونی از هر آنچه که باید دل میکنی.. از هرچه که باید می گذری.. و هیچی حس نمیکنی .. اگه داری درد میکشی .. پس صبر کن تا زمان ش برسه.. بهت قول میدم که زمان همه چی رو در خودش حل میکنه ..
محبوب من از دوست داشتنم می ترسید..از داشتنم می ترسید .. از نداشتنم می ترسید.. با این همه مبادا گمان کنید مرد شجاعی نیست، وطنش اگر بودم به خاطر من می جنگیده مادرش اگر به خاطرم جان.. اما من هیچکس اش نیستم .. من هیچکس اش هستم..
صدایم کن، آنگاه که تنهایی .. با تو هستم حتی اگر ندانی ..
جمعه دوم خرداد نود و سه./
نمیدونم چی شد.. نمیتونم باور کنم .. یا نمیخوام باور کنم. هنوز صداتو تو خونه قشنگت می شنوم.. هنوز میبینمت دم در خمیده ایستادی ..پشت پنجره می بینمت که منتظری.. من تو اون خونه بزرگ شدم .. صدات تو گوشمه .. گلات پژمرده شدن حواس هیچ کس بهشون نیست حالا که نیستی .. آدما باید با غم شون چی کنن؟ آدما باید با این تنهایی عمیق شون چی کنن؟ آدما باید با این همه پوچی زندگی چطور کنار بیان؟!