|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
صد روز برای برگشتن به هرچیز یا ترک کردن هر چیز کافیست
بزرگ ترین غم جهان مرگ در لحظه زیستن است.. جایی که فکر میکنی تمام آنچه برای تو بود و دوستشان داشتی، وجود دارد اما تو به آنها تعلق نداری، انگار در و دیوار، میز و یخچال و ظرف ها و گلدان ها برای تو نیست، همه آنهایی که هر روز به بهانه ایی سراغ شان می رفتی!
سینک پر آشپز خانه، شیشه های خاک گرفته، تخت خواب جمع نشده، ساقه خشک شده گلدان برگ انجیری، زیر سیگاری لبریز، فنجان قهوه دیروز و.... این ها شروع مردن است..
یک چیز میتواند نابود کند هر بودی را که ما را می ساخت، اینکه "من"بی" آن"بی تعریفم،نه برای کسی! برای خودم! و آن تمام ما نیست..
می گفت شبیه پرنده ایی شدم که از کوچ فصلی جا مانده...
و
خواب دیده بود در صفی طولانی زنان و مردانی از ناامیدی برای مرگ آماده می شوند.. در خواب امید دارترین کسی را که می شناخت دیده بود که مرگ او را پس زد و گفت صد روز زمان داری، اگر نشد تو را می برم!
من ایمان دارم که برای برگشتن به یک زندگی و دسته ایی که از آنها جا مانده ایم صد روز کافیست..
صد روز زمان داریم..
دیر شود مرگ ما را با خود می برد..نباید به مردن در زندگی عادت کنیم..
جاش این جا خالی بود .. یه بار دیگه اینجا گذاشتمش و از اون روزا صد روز گذشت و من برگشتم .. به یاد نمیارم .. شایدم نمیخوام به یاد بیارم .. فقط میدونم اونجایی که بودم احتمالا همین قدر سخت بوده با دردی عظیم .. حالا به اون روزا هیچ حسی ندارم .. و نمیتونن منو بکشن.. حالا اینجا من صد روز به خودم وقت میدم که ازت دست بکشم .. صد روز که برگردم .. یا تموم بشم ! صد روز وقت داری با همه چی بجنگی .. با تمام احساست .. با دوست داشتنت.. با همون چندتا آروزیی که برات مونده .. با خیالت.. با رویاهات.. با هرچی تصور کرده بودی .. و چیزی جز توهم نبود.. صد روز زمان داری برگردی دست اون دختری رو که فکر میکرد عشق مقدسه بگیری و برگردونی ش .. و بگی که اشتباه کردی یه بار دیگه هم اشتباه کردی .. و دوست داشتن وجود نداشت .. به چی باختم من ؟! به چیزی که حتی وجود نداشت ؟! چرا فکر میکردم دوست داشتن نهایت بی نهایت چیزیه که یه انسان می تونه تو زنده بودنش تجربه کنه ؟!