ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..

هیچ ساعتی دقیق نیست.

و هیچ چیز مال خود آدم نیست،

مگر همان چیزهایی که خیال میکند دلبستگی هایی به آن دارد.

بعد یکی یکی آنها را از آدم میگیرند.

و تنها یک سر میماند و آنهم بر نیزه.

 

عباس معروفی/سال بلوا

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

تو زندگیم فقط خواستم یه چیز نباشم! هرچی باشم و نباشم.. بودم و نبودم.. شدم و نشدم خیالی نیست،نبوده.. فقط گفتم تو این زنده بودن و زندگی ترحم انگیز،ترحم پذیز، ترحم کننده .. ترحم .. ترحم.. ترحم.. حتی نزدیک به اینم نشو دُختر! همین .. و من بعد سی و خورده ایی سال که اومدم هیچی نشدم جز یه نقطه ترحم خالص :) قشنگ نیست؟ حالا باید با خودم و زندگیم چی کنم!؟ باید چی کنم .. با همه چی ؟ با خودم چی کُنم؟! چطور باید ادامه بدم من خط قرمزم رو رد کردم؟! برا چی باید ادامه بدم ؟! 

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

یه جایی میبینی چقد تنهایی .. تو، اون آدم شلوغ.. با یه دنیا دوست حالا عجیب تنهایی.. هیچ.. هیچ به معنای عمیق کلمه .. هیچ به معنای تامِ کلمه .. هیچ دوستی ندارم .. حالا فقط تو موندی .. تویی که تا از دست دادنت یه قدم بیشتر فاصله ندارم .. تو اما عشقی.. تو احساسی.. تو قوت منی .. تو ضعف منی .. تو همه چیز منی.. یه جای کار لنگید همیشه.. شد که توی تمام این همه چیز بودن مون دوست هم باشیم ؟! فکر نکنم.. دوست داشتنت من رو به جنون کشید.. ما بهم آسیب زدیم .. ما که همه چیز هم بودیم .. دقیقا خود ِ ما .. هم دیگه رو کُشتیم! اما برا من تو ته خطی.. کسی اگه بخواد این وسط وایسه رو تاب نمیارم من .. اونم با من به ته این راه میکشم .. من برای داشتن تو از خودمم میگذرم،از شمای به ظاهر دوست که باکی نیست .. من نه میتونم یه قدم جلوتر برم نه عقب تر .. تو نقطه عجیبی از زندگیم هستم.. هم میخوام باشم هم عمیقا نمیخوام باشم ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

داشتم میگفتم نگو از این حرفا .. داشتم میگفتم اینا راه حل نیست .. داشتم میگفتم به نبودن فکر نکن .. ولی خودم تو اون نقطه ایی وایسادم بودم که همه اینا حقیقت داشت.. که مهم نیست راه حل باشه یا نه .. که بودن یا نبودن مساله نیست دیگه .. یه چیزی تو مغزمه.. که نمیذاره عادی باشم .. مثل بقیه بخندم .. داد بزنم.. برقصم .. اندوه! نمیدونم چیه .. نمیدونم چی میخواد.. اما داره از درون میخورم ذره ذره.. تو حق داری دختر.. اما جرات اعتراف بهش رو ندارم .. لااقل جز خودم اینو برای کسی نمیخوام.. شاید یه روز همه چی درست شه .. شاید این که تو مغزمه بره.. شاید بلند بخندم بی بغض.. بی ترس.. شاید برقصم .. شاید رها بشم تو لحظه .. آروم باش دخترکم.. آروم باش .. 

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

میشه داد نزد و زندگی کرد؟! میشه جنگ نکرد و زندگی کرد!؟ میشه آرامش داشت و زندگی کرد!؟ نمیشه ؟!بسته دیگه از توان من خارج ِ .. همه جا صداست ..صداست.. صداست .. هیس.. چند لحظه لطفا !

+ تاريخ ساعت نويسنده . . . |

نمیشه .. نه نمیشه .. 

+ تاريخ ساعت نويسنده . . . |