|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
داشتم میگفتم نگو از این حرفا .. داشتم میگفتم اینا راه حل نیست .. داشتم میگفتم به نبودن فکر نکن .. ولی خودم تو اون نقطه ایی وایسادم بودم که همه اینا حقیقت داشت.. که مهم نیست راه حل باشه یا نه .. که بودن یا نبودن مساله نیست دیگه .. یه چیزی تو مغزمه.. که نمیذاره عادی باشم .. مثل بقیه بخندم .. داد بزنم.. برقصم .. اندوه! نمیدونم چیه .. نمیدونم چی میخواد.. اما داره از درون میخورم ذره ذره.. تو حق داری دختر.. اما جرات اعتراف بهش رو ندارم .. لااقل جز خودم اینو برای کسی نمیخوام.. شاید یه روز همه چی درست شه .. شاید این که تو مغزمه بره.. شاید بلند بخندم بی بغض.. بی ترس.. شاید برقصم .. شاید رها بشم تو لحظه .. آروم باش دخترکم.. آروم باش ..