ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..

اگه بگم بهت فکر نمیکنم، حقیقت رو نگفتم! نمی‌دونم چه اهمیتی داره که حقیقت رو بگم یا نه.. شاید زمانی که ازش میترسیدم رسیده و به جای فرار کردن ازش باید باهاش رو به رو بشم .. من می‌دونم تو نمیایی.. مهم نیست چند سال میگذره یا گذشته تو نیومدی و هیچ وقت نمیایی .. قضیه اینه که این بارم منم نمیام .. هه پس فاتحه شو باید بخونیم .. امروز داشتم به برف نگاه میکردم چقدر آروم بود انگار تمام آرزوی من از زندگی بود .. همین قدر آروم .. غم انگیز بود خاکستری .. سرد بود و بی صدا .. داشتم تصور میکردم صدای خنده مون رو زیر این برف .. خیلی ساده تر از این حرف ها بود ولی عمیقاً برای ما دور بود .. انقدر که هیچ وقت نرسیم بهش .. من ته خط بودم و دلیل ادامه دادنم تو بودی ، اما برای تو من فقط مسبب تمام جا موندن هات بودم .. وقتش رسیده بود بدون من به چیزی که میخوایی برسی .. مهم نیست به چه قیمتی برام تموم بشه .. این به هیچ عنوان از خودگذشتگی برای تو نبوده و نیست فقط دارم همه چی رو در خودم تموم میکنم با خودخواهی .. دارم خودمو از همه جا تموم میکنم .. هر احساسی رو پس میزنم .. و این آخرین باری که به سمت دوست داشتن و دوست داشته شدن میرم .. این چرخه به ته خط ش رسیده ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

حتی وقتی بُریدی هم ادامه میدی! نمیتونی بلند شی، اما یکی رو داری که باید به خاطرش بلند شی، نباید بفهمه چقدر خسته ایی، چقد بریدی از زمین و زمان .. چقد ناامیدی .. پشت نمیکنی بهش .. همون موقع ایی که زمین و زمان به خودت پشت کرده ، تو بهش پشت نمیکنی .. درد می‌کشی از درد کشیدنش بیشتر از رنج و اندوه خودت .. از درد کشیدن اون درد می‌کشی .. همون موقع ای که آشفته و سرگردونی که به زور رو پاهات وایسادی.. میاد میگه تا حالم خوب نشده تمومه .. حتی گفتنش هم آسون نیست .. نه برا من نیست.. شنیدنش .. بعد همه چی میاد از جلو چشمات رژه می‌ره .. می‌ره میاد .. می‌ره میاد .. می‌ره میاد .. می‌ره میاد .. و درد بیشتر و بیشتر میشه .. باید خاموشش کنم برای همیشه .. تمام احساساتم رو باید خاموش کنم .. برای همیشه .. دوست داشتن لعنتی تر چیزی بود که حس کردم .. برای ابد تا ابد دیگه نمیخوامش ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

می‌دونی چیه ؟! من تا حالا خواب دریا ُ ندیدُم :)

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

من خیلی وقته ته خطم .. خیلی وقته بریدم ..! نمی‌دونم چرا ادامه دادم .. درست از همون لحظه که داشتم ضجه میزدم تو اون ناکجا آباد دور از همه چیز تو تنهایی و میدونستم دیگه قرار نیست هیچی مثل قبلش بشه تا این لحظه لعنتی که ادامه دادم ادامه دادم که شاید درست شه و نشد .. و همه چی بدتر شد .. بدتر خیلی بدتر .. هیچ وقت هیچی مثل قبل نشد .. و قرارم نیست بشه .. قرار نیست درست بشه .. حتی قرارم نیست بهتر بشه .. من درماندم من واماندم من بُریدم من باختم ..و جرات قبول کردنش رو ندارم .. برا همه چیز خیلی دیرم .. همه چی خیلی داره با شتاب می‌ره جلو و هی بیشتر دارم جا میمونم .. میترسم قبول کنم که باختم و همه چی تموم شه .. من که می‌خوام همه چی تموم شه می‌خوام این زندگی تموم شه چرا نمیتونم پس چرا تن نمیدم بهش! دارم چیکار میکنم ؟ من دارم چی میکنم ؟! خندیدن عجیب شده ! راه رفتن حرف زدن سخت شده ! چرا باید به این زندگی تن داد ؟ یه دلیل برای موندن؟ اصلا اینجا کجاست ؟! چطوری به اینجا رسیدم ؟!

+ تاريخ ساعت نويسنده . . . |

دلم می‌خواهد از چشم‌های همه به دست‌هایم برگردم
و چیزی برای همه بنویسم
امروز که فهمیده‌ام برادرِ کوچِک زمینم
چشم‌هایم دیگر مطمئن به همه‌چیز نگاه می‌کند
قسمتی از آتشم را آب می‌گیرد و پیش می‌آید
من آرام شده‌ام، آرام
آن‌قدر که یک خورشید و یک ماه را
می‌توانم چون مادری دوطرفِ سینه‌ام بخوابانم و بگویم
تحمل کنید تحمل
باید ادامه دهیم

آن‌قدر آرام شده‌ام
که ببرها رام شده‌اند
و دستمال‌های سفیدی را، به خاطرِ آهوها، به درختان می‌بندند
ــ شرم همه‌چیز را می‌بوسد ــ

به چشم‌های همه طوری نگاه می‌کنم
که سیب‌های روی شاخه تاب نمی‌آورند
و با هر بار افتادنِ سیبی بر زمین
برقی به چشم‌های آن‌ها می‌آید
و شادی لایه‌لایه در آن‌ها موج می‌گیرد

باید آن‌قدر لبخند بزنم
که نوری گرم رنگ‌ها را بر گهواره‌ای بنشاند و برگردانَد

آن‌قدر آرام شده‌ام
که احساس می‌کنم همه‌چیز را شسته‌اند

خوش‌بختی را در ریه‌ها و چشم‌هایم نفَس می‌کشم
و حس می‌کنم
هیچ پرنده‌ای به اندازۀ انسان پروازه نکرده است
باید به چشم‌های همه تبریک گفت
و عریان شد و از آوندهای درختان بالا رفت
رقص رقص رقص
شادی و رقص
...

دیگر می‌ترسم حرف بزنم
انگار همه‌چیز همین لحظه از خواب بیدار شده
و حیف است که صدایی در میان باشد
بنویس
یک روز نیز برای زنده‌گی کافی‌ست

#شهرام شیدایی

+ تاريخ ساعت نويسنده . . . |