ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..

باید اعتراف کنم، یه روز پرسیدم ممکنه رهام کنی؟ بی تردید گفتی اره .. اگه خوش باشی در اون صورت.. تاب نیاوردم جوابت رو .. اما اشتباه کردم .. حالا همون جا وایسادم که آماده ام بگذرت ازت، حالا مطمئنم که بی من خوشبختی.. از اطمینان تو به اینجا رسیدم .. چون به تو ایمان دارم .. و تو اطمینان داشتی، چند بار پرسیدم گفتم اطمینان داری به اینکه مانع بودم همه این سال های بودنم ؟و تو مطمئن بودی از پاسخت .. و تو عجیب مطمئن بودی..و من، من بهت باور دارم .. به اطمینانت .. به پاسخت ..خیلی زیاده مسیری که اومدیم، و نمیتونیم به عقب برگردیم .. چیزی از گذشته جبران نمیشه .. چیزهایی هست که هیچگاه به تو نخواهم گفت چون خواهی شکست.. و بیشتر از این بهت آسیب نخواهم زد ..کسی نمیدونه توی این بعدظهر چی به من گذشت، و هیچ کس نخواهد فهمید حتی تو! من فرو ریختم امروز.. از تمام راه هایی که رفته بودم، رفته بودیم .. از تمام تلاش و تقلاهایی که کردم .. فرو ریختم از تمام درد هایی که کشیدیم.. فرو ریختم از تمام خاطراتمان..  به تو نگاه میکردم و به تکه تکه های خودم که فرو افتاده بودم .. که چقدر تنهام .. بودنم درد بود اما نبودنم هم درمان نیست .. شاید درمانی نیست، نمیدونم.. نمیتونم به اولین روزی که شروع کردیم برگردم و چیزی رو عوض کنم .. اما میتونم جلوی درد بیشتر رو تو آینده بگیرم.. من از هیچ لحظه ی با تو بودنی پشیمان نیستم، اینجایی که هستیم تنها نقطه ایی بود که نخواسته بودم هیچ گاه.. اما اتفاق افتاده هرچند که نفهمیده باشم، نخواسته باشم .. اما اتفاق افتاده .. باید زودتر از اینا میگفتی .. ما  دو تا انتخاب داریم، یا باید بگیم و به پاش بایستیم، یا نباید بگیم و به پاش بایستیم.. آزادیم میتونیم هر چیزی رو که باید انتخاب کنیم، اما باید پاش بایستیم.. محکم! تصمیمات و حرفایی که میزنیم بی شک در زندگی مون تاثیر داره و آسیب هایی بهمون وارد میکنه!با تصمیم تو من فرو ریختم حتی بخوامم نمیتونم ادامه بدم.. و تصمیم من باز هم به تو آسیب خواهد زد، اما بزرگ تر از ادامه با من نخواهد بود، چون عمیق تر از تصورت بهت باور دارم .. 

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

روحم خسته است؛
نه با لبخند نه با گریه و نه حتی با سکوت تغییری در وضعیتم ایجاد نمیشود.
هیچ وقت با اطمینان صحبت نمیکنم؛اما به گمانم تقریبا نابود شده ام.
و این جمله مدام در سرم تکرار میشود:
"گاهی تنها راه بردن مبازره تسلیم است."

#محمد_رشیدی

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

بگذار صریح و ساده بگویم ..

تولدت مبارک هستی بی کران ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . . |

به چی فکر میکنی؟! به اینکه که چقدر .. چقدر هیچ واژه ایی برا این حجم از خالی بودن ندارم .. چقدر زندگی تو خالی ِ .. بیش از نیمی از عمرت منتظری.. منتظر اتفاقی در حد معجزه! که کسی که باید رو پیدا کنی .. به دست بیاری.. که بهش برسی، این نیمی از زندگی که میگم خیلی زیاده.. بعد تو کمتر از چند لحظه میفهمی که چقدر اشتباه بوده همه چی .. که چنین چیزی نه تنها وجود نداره .. بلکه واقعیت هم نداره .. و عمیق تر حتی حقیقت هم این نیست .. و اونجا فرو میریزی.. و کل زندگی نکبتی ت از جلوی چشمات میگذره.. بوسه ها .. آغوش ها.. قول ها .. دوست داشتن .. همه چی معنای خودش رو از دست میده .. چون حقیقت اینی نیست که میبینی .. حقیقت صرفا فقط همون چیزیِ که هیج وقت نمیبینی..و اون نقطه، نقطه برگشت نیست، زمانی برای برگشت هم باقی نیست .. به طرز دردناکی چیزی برای ادامه هم نیست، و هر روز هر روز همه چی دوباره از این نقطه آغاز میشه.. بی هیچ انتهایی در این دایره ی تو خالی و پوچ میچرخیم، و تمام نمیشیم.. زخم هایی که خودمون به روحمون وارد میکنیم عمیق ترین زخم ها هستند.. زخم هایی که ما رو به انزوا میکشن،با دردهایی سخت و پیچیده در جانمان .. من باختم به رویاهام باختم.. به رویاهایی که برای این دنیا نبود، شاید جایی دیگر در زمانی دیگر .. شاید..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .

یه خط نشونه در نظر بگیرید.. الان من تهشم! فقط نمیدونم این ظرفیت تکمیلی اضافه چطور در من اضافه شده .. که سر ریز نمیشم .. همه این نشدن ها .. افتادن ها .. له شدن ها .. درد کشیدن ها، یه جایی در فاصله مغزم تا قلبم جا داده میشن، سنگین تر میشم اما منفجر نمیشم! تن و روح خستم رو هر یه مدت یه بار بلند میکنم، که دوباره شروع کنم شروع نکرده زمین میخورم، راستش اینکه زمین میخورم یا به زمینم میزنن از کمترین اهمیتی برخوردار نیست چون اهم قضیه اینه که قبل از شروع تموم میشه همه چی! چرا!؟ چون که جونی نمونده دیگه برام، چون که باید برای هر شروعی بهایی پرداخت کرد، و من خالی ام. 

+ تاريخ ساعت نويسنده . . . |