ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..

غروب جمعه بود .. هوا گرگ و میش .. باید جایی حوالی پاییز بوده باشه لابد! زیر پتو جمع شده بودم .. چراغ خاموش بود .. لای پنجره اما هنوز باز بود و پرده می رفت و می‌آمد.. گوشی رو روشن کردم بعد از شاید ساعت ها .. تو زنگ زدی .. و اون تنها باری بود که در تمام این سالها تو زنگ زدی .. تنها باری بود که ترسیده بودی که نباشم .. و گفته بودی هیچ وقت این کار رو نکنم .. و من دلم قرص شده بود به همه چی .. سال های زیادی از روز میگذره و تو بعد از اون هیچ وقت از هیچ چیز نترسیدی .. و من به هر طرفی چرخیدم .. هیچ جای زندگیت برای من جا نبود .. هنوز اما اون غروب جمعه رو به یاد میارم .. ما باید یاد می‌گرفتیم، گاهی آدما نیاز دارن بهشون یادآوری شه که بخشی از زندگی هستن .. با اغراق تمام زندگی .. بی اغراق بخشی از زندگی .. بخشی از زندگی.. بخش عظیمی از زندگی هستند.. اگه کسی رو دارید که بخشی از زندگی تونه بهش یادآوری کنید .. مهم نیست چقدر ممکنه پای دوست داشتن در میان باشه .. مهم نیست طول مدت این دوست داشتن .. چون دوست داشتن برای هیچ چیز به تنهایی کافی نیست .. هیچ چیز .. گوشی رو بردارید بگید بهش نیاز دارید .. خیلی زودتر از تصوراتتون همه چی تموم میشه ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .