|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
این دفترا تقریبا آخرین بازمانده ها از گذشته ی منن.. که تصمیم گرفتم به دریا بسپارمشون.. حالا نه که دریا ..به تعبیر از دریا .. رودی .. رودخانه ای جاری .. اینجا رو نگه میدارم اما.. سالها فکر میکنم میگذره از زمانی که آخر اسمت ت مالکیت میزاشتی و به اینجا سر میزدی میخوندی .. پیام میزاشتی .. فکر نمیکنم اینجا رو یادت باشه .. خیلی وقته گذشته از دیدن میل ت برای حس کردنم .. راستش تقصیر کسی نیست این خاصیت آدماست، وقتی به چیزی که میخوان می رسن همه چی کم رنگ میشه .. حالا یه وقتایی یه استثنایی هایی هم هست، مثلا من نفهمیدم چطور با تمام این اتفاقات هنوز برام پر رنگی!؟ نه که هیچ چیز در من تغییر نکرد نه .. خیلی چیزها در من مُرد.. و هیچ وقت دوباره زنده نشد .. از خیلی چیزها دست کشیدم .. عقب و عقب تر رفتم .. و الان اینجام .. زمان .. زمان همه چی رو درست میکنه.. باید دست کشید از اصرار بی جا برای هر آنچه که نباید ..