|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
همه جا زیادی شلوغه .. راستش من زیادی از این آدما فاصله دارم .. نمیتونم باهاشون بخندم.. نمیتونم باهاشون حرف بزنم .. راستش من تحمل این حجم از دود سیگارشون هم ندارم .. گاهی به خودم نگاه میکنم میگم من اینجا چیکار می کنم؟! من واقعا اینجا چیکار میکنم.. هیج سنخیتی بین مون نیست .. دغدغه هامون پر از فاصله ست .. من زیادی دورم برا این آدما .. کی منو دور نگه میداره؟! همه جا زیادی شلوغه اما حتی نمیخوام ساکت شون کنم .. میتونم ساعت ها تو اون همه شلوغی باشم .. یه جوری که انگار وجود ندارم .. میتونی تصور کنی چی میگم ؟! انگار که وجود ندارم .. انگار هیچ وقت وجود نداشتم .. من خالی ام .. از همه چی خالی ام .. هر لحظه دیوار بین و من آدما داره بزرگ و بزرگ تر میشه.. دارم حسش میکنم.. دارم فاصله میگیرم .. میترسم آخرین تصویری که از خودم رو دارم هم از دست بدم .. سعی میکنم با چشمای باز .. با چشمای باز .. قبل خواب .. تو بیداری .. تو شلوغی سعی میکنم به یادش بیارم .. اگه اینم از دست بدم به چی تبدیل میشم .. ؟! نکنه این فقط یه خیال؟! نمیدونم .. سراغ آهنگام میرم .. پلی میکنم.. و درد فشردگی قسمتی از سینه ام میگه زنده ایی .. چون رنج میکشی.. چون درد رو حس میکنی.. اما خیال نمیکردم که مُرده باشم .. تصورم تهی شدنِ.. تهی شدن به مراتب سخت ترِ .. فقط باید یک بار برای همیشه تصمیم بگیرم.. که خودم رو جدا کنم .. ! و بعد تنها میشم .. یه خالی تنها.. اینکه ترکت کنم در باورم نیست .. چیزی که نگهم داشته دوست داشتن ِ تو بوده .. اینکه نفس بکشم و دوست داشته باشم .. اما دارم از دستش میدم.. نباید این اتفاق بیوفته .. نباید اقرار کنی به اینکه وجود ندارم.. باید باقی بمونه .. باقی بمونه .. حتی اگه دیگه نتونیم ادامه بدیم..