|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
اگه بهت میگفتن یه روز به اینجا می رسیم باور میکردی؟! هیچ وقت .. شرایط تخمی تخیلیه.. نه میشه تموم ش کرد نه میشه تموم ش نکرد .. از دست و پا زدن براش خسته شدم .. از این همه کج فهمی خسته شدم .. از این همه بدفهمی.. از این همه دور بودن .. از این همه دیده نشدن .. شنیده نشدن.. فاصله.. تنهایی.. فقط میخواستم یه فرقی باشه بین من و بقیه .. فقط میخواستم حسش کنم.. اما دریغ ش کردی .. شایدم نکردی .. برای تو فرقی نبود.. به همین سادگی.. و من داشتم برای چیزی تمام این مدت دست و پا میزدم که حتی وجود نداشت.. و باید قبول کرد که پذیرفتنش برای من اصلا آسون نیست .. فکر میکردم دوست داشتن کافیه .. عمیقا تصور میکردم دوست داشتن برای همه چیز کافیه .. اما نیست.. دوست داشتن عمیقا کافی نیست.. گرچه هنوزم تنها چیزیه که منو اینجا نگه داشته .. ولی همون قدر هم امیدوارم تنها چیزی باشه که ازم نگیره همه چی رو.. نباید بذارم بمیره .. به قیمت از دست دادنش! میفهمی چی میگم ..؟!