ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..

داشتم فکر میکردم که اسمش رو چی میشه گذاشت!؟ بعد به هیچ نتیجه ایی نرسیدم.. راستش اهمیتی نداشت که از این مرحله از زندگی چطور نام ببرم ! یه دفعه اتفاق میوفته .. انقدر سریع که چیزی حس نمیکنی، تو یه لحظه یه بی چاره گی عمیقی تو تمامت رخنه میکنه، به هر طرف که نگاه میکنی چیزی نیست! هیچ چاره ایی نیست، انگار از درون داری میشکنی ، له میشی، فرو میری .. همزمان از بیرون داری زیر فشار چیزی که نمیدونی چیه شایدم میدونی ترجیح میدی ندونی خورد میشی! تو همین لحظه هرچی که داشتی و نداشتی و خیال میکردی داری و آروز میکردی داشته باشی تو ذهنت تو وجودت تموم میکنی! شاید برای همیشه.. از این لحظه مثل یخ سرد میشی، سخت میشی، و هرچی تا الان برات مقدس بود رو بالا میاری ! یه طوری که از فکر کردنشم هم حالت بد بشه، دیگه چیزی مقدس نیست و هرچی وجود داشت وجود نداره، واقعیت اینه وجود نداشت حداقل از همون موقع که منو تموم نکرده رفتی سراغ بقیه! حتی فکر کردن به تو و کاری که کردی داره حالم رو بهم میزنه ، یه خط قرمز داشتم وقتی خودم رو شناختم خیال کردم که شناختم، من از ورود ممنوع خودمم رد شدم و اصلا نمیدونم چرا اینکار رو کردم ، یا که اینکار درستی بود یا نبود؟! فقط میدونم قرار نبود انقد مفتضحانه بشه زندگیم! اما شد .. هه! مسخره ست، من زندگی کردم که که برای عشق التماس نکنم این به نظرم آخرین کثافتی بود که تو زندگی نباید بهش دچار شد، و من انجام ش دادم! دلیلم براش عشق بود! و همین قضیه رو بدتر کرد.. اصلا نفهمیدم کی به این منجلاب تضرع کشیده شدم! فقط میدونم دیگه نمیخوام ادامه بدم! به زندگیم چرا، به تو نمیخوام ادامه بدم! به نظر نمی‌رسید انقد داغون باشم که رد شم از خط قرمزم ! اما قضیه بیخ پیدا کرده بود دچار شده بودم به نیاز! نیازی که پاسخی براش نبود، به طرز فجیعی حال بهمزن بودم نه که حالا نباشم! ولی از اینجایی که الان دارم خودم رو نگاه میکنم میبینم افتضاح تر از حد ممکنه و حق میدم منم بودم خودم رو انتخاب نمیکردم تو اون وضعیت سراسر نیاز به تویی که تو دنیات جا نداشتم .. حالا می دونم چی میخوام! نه راستش حتی تصوری از اینکه برا یه لحظه بعدم چی میخوام ندارم! هیچ برنامه ایی .. هیچی .. خونه ایی که با تو تصور کردم! آینده .. و هر توهم مسخره ی دیگه ایی که با تو خودمو دچارش کرده بودم .. من فقط میدونم چی نمیخوام .. تو رو نمیخوام ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .