ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..

نمیدونم چه حسی دارم؟! نمیدونم اصلا حسی دارم ؟! نمیدونم سردمه یا نه ؟! اما من میتونم شن رو بین انگشتام تصور کنم وقتی قلقلکم میده! من میتونم رفت و برگشت جریان آب حس کنم! صداشو تو گوشم بشنوم! میتونم بادی که موهامو مثل جریان آب میبره و میاره و میزنه تو صورتم حس کنم! درد! نمیدونم میتونم درد رو حس کنم یا نه! اما جریان داشتن اندوه رو تو رگ هام حس میکنم ! مثل یه رویاست؟! اما رویا نیست یه توهمِ! اگه قرار باشه رویا رو از توهم جدا کنیم که فکر نمی‌کنم واقعیت امر این باشه! من از یه جایی دورتر نشستم و دارم خودم رو نگاه میکنم، جلوم دریاست، یه پیانو تو ساحل و من اونجام ! و این موسیقی که داره تو سرم جولان میده تمام چیزیه که باقی مونده ! فارغ از هر نامی! و من دوست ندارم از این توهم بیرون بیام!

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .