|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
چیزی عجیب داره تو تمام وجودم میره میاد .. در عین حالی که میدونم کار درستی نیست، میدونم درست ترین کاری که ممکنه باشه.. در عین حالی که مسخره ست به نظرم، عجیب میخوامش.. دلم میخواد به خودم آسیب بزنم .. به بعدش فکر نمیکنم، انگار که بعدی وجود نداره .. شاید حق با این لحظه ست و هیچ بعدی وجود نداره ..! جالب اینجاست که اینجا هم اولویت من نیستم ! انگار من فقط یه بهانه ام ..انگار اصلا من نیستم .. یکم از سطح که پایینتر میرم میبینم که آره من نیستم.. اون پایین هرچی که هست و نیست من اما نیستم ..! درست مثل آخرین نفسی که موقع غرق شدن میکشی ..