|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
انگار اینجا تنهایی جایی که برام مونده .. با اینکه دیگه نمیدونم اینجا رو میخوام یا نمیخوام .. هر روز زندگی داره برام سخت تر میشه .. و من دارم ضعیف تر میشم .. تموم نمیشم .. تموم نمیشه ولی .. با یه سماجت عجیب و پر حماقتی دارم ادامه میدم .. به خودم میگم حق نداری جا بزنی .. بلند شو .. ادامه بده .. حتی دیگه نمیدونم چرا .. فقط می دونم باید ادامه بدم .. اگه ادامه ندم چی میشه ؟! چی میشه ؟! مگه امتحان کردم ؟ مگه میدونم چی میشه! چرا یه بار امتحان نمیکنم.. چی میشه.. نمیدونم دیگه چی میخوام .. من اصلا خوب نیستم .. من صدای شکستن استخوان هامو می شنوم .. من کم آوردم.. من خودِ خسته مو دیدم که نای ادامه دادن نداشت و مجبورش کردم هر روز و هر روز که بلند شه و ادامه بده!