ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..

صب شد .. بلاخره صب شد .. شب انگار زمین و زمان بیکار میشه میاد بیخ گلوی من رو میچسبه و تا مرز جنون میکِشَدَم! یکی میاد تو مغزم و گه میکنه تو مغز و اعضا و جوارح م.. از این طرف به اون طرف مغزم راه میره.. بعد از تو چشمام میره توی دهنم سر میخوره ميره تو گلوم و مثل ماری که لقمه بزرگ تر از دهنش برداشته گیر میکنه تو گلوم.. و درد داره.. اگه بره پایین.. اگه.. اگه.. اگه بره تازه برسه به قلبم و میگیره تو مشتش و فشار میده.. با تمام توانش قلبم رو تو مشتش رو فشار میده.. تا خود صب حتی یه لحظه اروم نمیشه.. حرف میزنه.. داد میزنه.. سرم داد میزنه.. خیلی بلند سرم داد می‌زنه.. صب شد همین کافی ِ واقعا اینکه تا خود ِ صب ضجه زدی و پیچیدی تو خودت مهم ِ ؟! نه .. اینکه حتی نتونستی برای یک ساعت چشم روی هم بذاری مهم ِ؟؟ بازم نه .. بقیه شم برایِ نگفتن ِ .. از امروز فقط یه حقیقت وجود داره اون تو رو نمیشناسه .. پس در خورِ این حقیقت رفتار کُن .. یادته شش سال پیش .. یادم ِ .. همون جایی .. حالا فقط اون تصمیمی رو که شش سال پیش گرفتی و اعتماد کردی و قرار نیست بگیری .. قرار نیست چیزی رو باور کنی .. قرار نیست به کسی و چیزی تا سر حد مُردنت ایمان بیاری.. دوست داشتن ما رو نجات نداد..دیگه قراری نیست.. جز بی قراری..حالا فقط هر چند سال باقی مونده بی کیفیت و با کیفیت زنده گی تو زندگی نکُن .. کسی خالی ترم .. دورتر .. خسته تر از کسی که شش سال پیش بودم .. بیخیال بیا تموم کنیم این حرفا رو .. باید فقط اون قسمت از خودم رو که داره جون میکنه که زنده بمونه ،بکُشم .. و به این دست و پا زدن ش خاتمه بدم .. فقط باید هرچی رو شروع کردم تموم کنم .. نوشته هام رو.. درسم رو .. قرضامو .. آرزوهامو.. امیدامو .. رویاهامو.. خونه نداشتن مون رو .. آتلیه مون رو.. حرفامو .. حتی لحن حرفامو .. قول بده چیز جدیدی رو شروع نمیکنی .. فقط این همه نصفه نیمه رو تا آخر ببر .. از امروز هر وقت دلت تنگ شد .. داشتی له میشدی زیر فشارش بیا اینجا یه نقطه بذار و سکوت کن .. حرف زدن جز کارایی که باید تموم شه .. دنیا خیلی شلوغ ِ باید ساکت تر شه .. حتی با یه صدا .. بیا اینجا و یه نقطه بذار و یکی از نوشته ها رو پاک کن .. انجام ش میدم..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .