|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
عجب سالی.. برا من با تموم کردن م شروع شد .. قرار شد که نشناسه منو و فراموش کنه و از منم همین رو خواست.. به هرحال در نوع خودش جدید بود.. از اولین روزش درد بود .. هه عجب مگه سال قبلی چی بود.. اوم.. آدمیزاد ِ دیگه خیال برش میداره که مثلا سال نو و این حرفا .. حال آدم باید خوب شه و این کسشرا.. اما حال من بدتر شد .. همین ۵ روز اندازه ۵ سال بهم گذشته و اندازه هزاران سال درد کشیدم و پیر و ناتوان تر شدم .. آدمیزاد ِ دیگه نمیفهمه.. دلش میخواد حالش خوب شه و روز خوب بیاد .. دلش میخواد بخنده.. و کمتر درد بکشه .. اما نمیدونه که برا اینا به دنیا اومده اصلا .. اومده که نخنده و درد بکشه .. درد بکشه.. انقد درد بکشه که استخواناش خورد شن تو تنش ..