|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
فکر کنم آروم ترم.. خوب نه .. خوب نیستم .. اما آروم ترم .. شاید حق با تو بود .. من کمال گرام و همین همه چیز رو سخت کرد .. و تو هم زیادی بی خیال بودی .. اما نمیتونم واقعا نمیتونم به کمتر از حسی که باهات داشتم راضی شم .. اون همه شور و هیجان و خواستنی که اول رابطه داشتی .. با این همه چی به تُ.. که الان هستی.. واقعا دست خودم نیست .. از توان منم خارج ِ .. بلاخره باید تو یه رابطه حس رضایت باشه که بشه ادامه داد .. اگه نباشه همین میشه .. من همه چی رو کم آورده بودم و مسلم که تو هم داشتی اذیت میشدی .. هرچی بود و نبود زدیم خراب کردیم .. برگشتی نیست .. گلایه ایی هم نیست .. همه چی شکسته شده.. توسط خودمون.. و دیگه چیزی وجود نداره .. دلم نمیخواد باهات دوست باشم یا هرچی .. به نظرم نشدنیِ از عشق به دو تا آدم معمولی که همو یه زمانی میشناختن تبدیل بشیم..حتی نمیخوام که بهش فکر کنم..واقعا نمیتونیم حتی نزدیک هم دیگه باشیم بعد از این .. اگه می تونستم به بی تفاوتی و سردی عادت کنم رابطه م رو حفظ میکردم .. میدونم که تو هم اینو نمیخوایی.. و نمیتونی به من نزدیک باشی .. ولی اینکه یکهو نشناسمت هم از توانم خارجِ .. من هیچ وقت فراموش نمیکنم.. اصلا راحت نیست حتی حرف زدن در موردش .. اما یه سری کارا رو باید انجام بدم .. واقعا باید انجام شون بدم .. امیدوارم بابت شون قضاوت م نکنی .. و بتونی درک کنی .. و لحن م آزارت نده.. چون واقعا اینو نمیخوام و نخواستم.. زمان زیادی رو گذروندیم .. تمام ِ چیزیِ که دارم .. و دروغ ِ اگه بگیم فراموش کردیم.. هه این تیکه کلامت شده بود.. دروغ ِ اگه .. کاش دُرست شده باشه .. کاش اون کار رو گرفته باشی .. چون باور دارم که لیاقتت خیلی بیشتر از ایناست .. با اینکه به من وصل نمیشه اما با تمام ِ وجودم برام مهمه که برات اتفاق افتاده باشه..