|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
شکستم .. بی سر وصدا .. از درون منفجر شدم .. تیکه تیکه .. مغزم.. قلبم ..حتی روحم .. روانم.. منفجر شدم .. بعد تیکه هامو از زیر میز جمع کردم و بلند شدم .. و لبخند زدم .. و راه افتادم.. و حرف زدم.. تنها تصویری که از خودم داشتم مرغی بودم که بعد از جدایی سر از تن ش داشت یه اطراف می دوید .. و من منفجر شده از درون و بیرون داشتم راه می رفتم.. به اطراف نگاه میکردم.. میشنیدم.. لبخند میزدم .. سکوت میکردم .. نفس میکشیدم .. عجیب بود من هنوز نفس میکشیدم.. هر لحظه اما سنگین تر میشدم و توان کشیدن خودم رو نداشتم .. من ِ منفجر شده تیکه هامو گرفته بودم تو دستم .. تو چشمم با خودم ۴ طبقه بالا آورده بودم.. و حالا قرار بود با هر تیکه م لبخند بزنم و بگم که شب خوبی رو پشت سر گذاشتم.. قرار بود به تک تک آدم هایی که داشتم از پشت در صداشون رو میشنیدم با هر تیکه م بگم که خوبم .. خود ِ منفجر شده م رو کشیدم رو راه پله و نشستم و قول دادم که همین بار هم انجام ش بده .. بلند شو در رو باز کن و لبخند بزن و بگو که خوبی .. مثل تمام آدم هایی که امشب دور اون میز فرو ریختن ت رو دیدن و تویی که قول داده بودی که نذاری کسی بهت ترحم کنه .. عجیب منزجر کننده بودی و ضعيف.. عجیب شکسته بودی .. عجیب بی کس بودی و خسته .. و من بلند شدم ..در رو باز کردم با هر تیکه م لبخند زدم و گفتم که خوبم.. که خوبم .. که خوبم .. که خوبم .. که خوبم .. که خوبم .. خوبم ..
+حالا دو سال از این شب میگذره .. هه .. وای شاید نباید اصلا چیزی رو مرور کنم .. ! نمیدونم چرا این کار رو با خودم میکنم .. اما تمام اون شب رو یادمه.. و حالا می فهمم چرا اونطوری رفتار می کردی باهام و تمام لحظات من خودم رو مقصر می دونستم که یه چیزی کم دارم .. که آدم ناکافی هستم برای تو .. برای رابطه مون .. یادمه اون شب کنارم ننشستی .. اونم اونجا بود اون شب.. انگار از خیلی وقت پیش دیگه به من نیازی نداشتی تو زندگیت .. حماقتم عجیبه .. آخ ..