ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..

حالا که نمی‌خوام فکر کنم ..فکر می‌کنم.. حالا که میخوام ننویسم مینویسم .. حالا که میخوام از اینجا برم نمیرم .. حالا که میخوام از این شهر برم حتی بلیط نیست که برم .. چرا برای رفتن هم باید بلیط گرفت؟! رفتن فقط رفتن ِ .. یه چیزی رفته پشت گردن تا شونه م .. فکر کنم بهش میگفتن کتف .. با هر بار نفس کشیدن جونم رو بالا میاره .. و من نمیدونم چیه که تو تمام تنم داره می‌چرخه.. قلب رو مچاله میکنه .. قفسه سینه رو فشار میده می پیچه تو پشتم به سرعت باد میره تو سرم و تیر میکشه .. تیر میکشه انقد که چشمام چیزی نمیبینن.. و من میپیچم به خودم از این درد .. دردی که میخوامش.. دردی که بهم یادآوری می‌کنه این جواب سوالمه.. پس تکلیف این همه علاقه چه می‌شود...!

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .