|
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..
|
مُدام یه جمله تو سرم می چرخید و تکرار میشد! باید برم.. باید برم .. بعد از کُلی کلنجار رفتن با زمین و زمان دیدم درسته باید برم، تصمیم گرفتم برم چند ثانیه بیشتر لازم نبود تا خود ِ خالی م رو ببینم .. خالی از همه چیز .. میخواستم برم اما باید کجا میرفتم!؟ اصلا جایی نبود برای رفتن !؟ از کجا داشتم میرفتم؟ به کجا داشتم میرفتم؟ کسی نبود جلوی رفتنم رو بگیره .. فقط کالبد من بود خالی از هرچیزی که بشه تصور کرد .. جلوی روم ایستاده بود به تماشا! خالی بود عمیقا خالی از هر حسی .. آرزویی .. امیدی..