ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد ..

داشتم فکر میکردم باید سرم رو از تنم جدا کنم، تنم نمیتونه این حجم سنگین رو با خودش بکشه هر روز و هر لحظه.. هر لحظه تورم و بزرگ تر شدن مغزم رو حس میکنم .. فقط تصوری از فروپاشی ش ندارم .. همه چی هر لحظه سخت تر و سنگین تر میشه .. همه چی هر لحظه از تحمل من خارج میشه.. همه چی هر لحظه داره تاریک و تاریک تر میشه .. تو عمیق ترین سیاهی محض داریم دست و پا میزنیم ..

+ تاريخ ساعت نويسنده . . .